کد خبر: ۱۲۲۰۳۳
تاریخ انتشار: ۱۰ تير ۱۳۹۱ - ۰۹:۰۷
در ویترین مرغ فروشى چشمم که به نرخ هفت هزار تومانى مرغ افتاد،گفتم این نباید قیمت همین مرغ معمولى باشد بدون تردید صحبت از چیز دیگرى است و باز یاد مصرعى از مولانا افتادم که:«مرغ باغ ملکوتم نى‌ام از عالم خاک» و باز یادم افتاد که این مصرع از حافظ است، اما بازهم زمزمه کردم: «مرغ باغ ملکوتم نى‌ام از عالم خاک»
  امروزی ها: این روزها مرتب یاد حضرت مولانا این مرغ‌شناس و مرغ آگاه و مرغ پژوه بزرگ جهان مى‌افتم.دلیلش هم بسامد بالاى واژه مرغ در دفاتر مثنوى و دیوان کبیراست. وقتى دولت عرضه مرغ ارزان را وعده کرد یاد مصرعى از مولانا افتادم و با خودم زمزمه کردم:

اگرچه رفت نرخ مرغ بالا

«ولیکن مرغ دولت مژده آورد»

در ویترین مرغ فروشى چشمم که به نرخ هفت هزار تومانى مرغ افتاد،گفتم این نباید قیمت همین مرغ معمولى باشد بدون تردید صحبت از چیز دیگرى است و باز یاد مصرعى از مولانا افتادم که:«مرغ باغ ملکوتم نى‌ام از عالم خاک» و باز یادم افتاد که این مصرع از حافظ است، اما بازهم زمزمه کردم:

«مرغ باغ ملکوتم نى‌ام از عالم خاک»

مرغ معمولى و این نرخ؟!!چه ربطى دارد؟!

با این قیمت‌ها در حقیقت مرغ دارد حکمرانى مى‌کند وگرنه مرا یاد این مصرع از مولانا نمى‌انداخت که با خودم زمزمه کنم:

«مرغ تا اندر قفس باشد به حکم دیگرى است»

لیک در بازارِقیمت حکمرانى مى کند!

یکى از همین روزها در یکى از خیابانها که قبلاً مرغ داخل جوبهایش ریخته بود،با زحمت زیاد توانستم مرغى بخرم تا در حالی‌که پیروزمندانه به طرف خانه مى روم به یاد مولانا با خودم زمزمه کنم:

از آن همه مرغانِ به هر رنگ و قشنگى

«امروز نبینى که چه مرغى و چه رنگى»

با این اوصاف تصمیم گرفتم دیگر مرغ نخرم،مگر ماشین نخریدم آسمان به زمین آمد؟!الان هر روز در نهایت آرامش به یاد مصرعى از مولانا مى افتم و با خودم زمزمه مى کنم:

مثل ماشین گذشتم از سرِ مرغ

«فارغم همچو مرغ از مرکب»

فقط یک روز در همین روزها یاد مولانا نیفتاده بودم که آن هم آخر شب داشتم مى خوابیدم،یادم افتاد.فردایش 10 نفر مهمان داشتم نمى دانستم با این گرانى مرغ باید چه کار کنم که مولانا نه گذاشت و نه برداشت و مرا یاد مصرعى انداخت که نفهمیدم چه گفت و چه شد:

«مرغ تویى چوژه منم چوژه به هر خاد مده!

احتمالاً این مصرع به زبان مرغان است که فهمیدنش کار حضرت سلیمان است نه من.

آن شب تا صبح نخوابیدم و همینطور مصرع از مولانا یادم مى افتاد و یکى در میا ن با خودم زمزمه مى‌کردم. بعضى‌ها که در خاطرم هست اینهاست:

- حق است سلیمان را بر گردن هر مرغى

- آخر تو چه مرغى و تو را با چه خرند!؟

با چنین شأنى که پیدا کرده اى

«مرغ خانه!با هما پرواز کن!»

- مرغ مرده پیش بنهاده که این

- اى مرغ به طاق عرش مى پرى؟!

همین دولت که خوبش مى شناسم

«ز هر اندیشه مرغى آفریند!»

- مى رسد هر جنس،مرغى در بهار از گرمسیر

- مرغ دلم بر مى پرد چون ذکر مرغان مى رود!

اى خوش آن روزى که فرمان مى دهم!

سر ببُراین چار مرغ زنده را

رادیو هم براى خودش مى خواند:

مرغ سحر ناله سر کن

داغ مرا تازه‌تر کن
برای دریافت جدیدترین بسته اخبار روز اینجا کلیک کنید
نام:
ایمیل:
* نظر:
چند رسانه ای صفحه خبر