شاملو گاهی ادعا میکرد حافظ ماتریالسیت بوده،مطهری میگفت سراسر بیان قرآنی است. ببینید چه تفاوت عمدهای هست در دو نگاه. بنابراین همچنان که به سعدی،فردوسی،خیام و سایر شاعران ارادت داشتم،حافظ حالتی جداگانه داشت.بهعنوان یک نویسنده و کارگردان،چرا نباید به حافظ ادای دین کنم؟وقتی «عاشورا» را روی صحنه بردم و در امتداد تعزیه،یک فرآورد جدید اپرایی شکل دادم، میخواستم با مددگرفتن از این زبان،اپرای ملی شکل بگیرد.
تهرانامروز: «بهروز غريبپور» نياز به معرفي ندارد.او هنرمندي است كه اغلب افراد جامعه يا دوستداران هنرهاي نمايشي او را ميشناسند يا دستكم يكبار نامش را شنيدهاند.وقتي نام اين هنرمند به ميان ميآيد،شماري از افتخارات و مهمترين و ماندگارترين تئاترهاي حرفهاي پيشاپيش نام او رديف ميشوند،از جمله دريافت دكتراي افتخاري از دانشگاه «شوتا روستاولي» گرجستان و همچنين جايزه «شاهماهي طلايي» از جشنواره «اريونو دلماره» (Arrivano dell Mare)، ولي طي سالهاي اخير پيش و بيش از هر چيز،غريبپور را به اعتبار راهاندازي و اجراي اپراهاي عروسكياش ميشناسند. «رستم و سهراب»،«عاشورا»،«مكبث»،«مولوي» و اينك اپراي «حافظ» كه هماكنون در تالار «فردوسي» كه به همت خود غريبپور تاسيس و بازسازي شده،در حال اجراست و مثل هميشه با اقبال عمومي مواجه شده است؛اپرايي كه بسياري از منتقدان و صاحبنظران عرصه تئاتر معتقدند كاملترين شكل اجرايي اين شيوه نمايش عروسكي است. با اينحال آنچه بر اهميت اين نمايش ميافزايد،علاوه بر تكنيك و ارزش هنري،مضمون و رويكرد غريبپور به زندگي حضرت حافظ (عليهالرحمه) است.درباره شكلگيري اين اپرا از نگارش متن تا اجرا، با «بهروز غريبپور» گفتوگوكرديم.
در ابتدا بفرمایید دغدغه پرداختن به زندگی «حافظ» در قالب اپرا از کجا میآید؟
دغدغه از ایرانیبودن میآید.هیچ ایرانیای نیست كه حافظ و دیوانش را در خانه نداشته باشد.از نظر ارجاع به حافظ به عنوان یک بشارتدهنده امید،خیلیها به صورت روزانه به دیوان حافظ مراجعه میکنند.همواره فکر میکردم چرا حافظ در دل عامی و عارف،فاضل و غیرفاضل،اندیشمند و غیراندیشمند اینقدر جذاب،محبوب و مطلوب است.گرچه کسانی مثل احمد کسروی هم داشتیم که در نگاهی متفاوت،حافظ را به یاوهگویی متهم کرد یا امیری فیروزکوهی که معتقد بود دوران حافظ سر آمده،ولی بعد از قرآن،بالاترین تیراژ را دیوان حافظ دارد و به شکلهای مختلف در دسترس مردم است،از جمله اینکه نوعی گدایی شاعرانه در شکل غزلفروشی در ایران داریم.هیچ کجای دنیا نیست که شما بخواهید به پسربچه خردسالی کمک کنید و از او فال حافظ بخرید که دیگر اینگونه شما گدای دست او میشوید و نیت میکنید غزلی وصفالحال شما درون پاکت باشد.وقتي احمد شاملو به عنوان یک شاعر معترض به دیوان حافظ مراجعه کرد و تصحیح دیوان او را انجام داد، برای من جوان بیستساله سوال بود مگر حافظ چه دارد که شاملو هم سراغش میرود.«تماشاگه راز» استاد مطهری که درآمد، گفتم پس این گستره که مد نظر من است،گسترهای به وسعت اندیشه است،از هر نوعش.
شاملو گاهی ادعا میکرد حافظ ماتریالسیت بوده،مطهری میگفت سراسر بیان قرآنی است. ببینید چه تفاوت عمدهای هست در دو نگاه. بنابراین همچنان که به سعدی،فردوسی،خیام و سایر شاعران ارادت داشتم،حافظ حالتی جداگانه داشت.بهعنوان یک نویسنده و کارگردان،چرا نباید به حافظ ادای دین کنم؟وقتی «عاشورا» را روی صحنه بردم و در امتداد تعزیه،یک فرآورد جدید اپرایی شکل دادم، میخواستم با مددگرفتن از این زبان،اپرای ملی شکل بگیرد.پس سراغ اپرای مولوی رفتم.از نظر اندیشه سالیان سال دغدغه حافظ را داشتم. دشواری نوشتن متن یا لیبراتوی حافظ بسیار بیشتر از مولوی بود،زیرا مولوی به دلیل قصههای گوناگونی که دارد،میشد از اشعارش بهعنوان دیالوگ استفاده کرد اما در حافظ باید آن غربالگری،بسیار هوشمندانه و تیزبینانهتر باشد و برسید به اینکه خودتان از ابیاتش دیالوگ بیافرینید. به هر حال دشوار بود ولی الحمدالله شد.
پروسه شکلگیری اپرای حافظ و محبوبیت و پیشینهای که از او میان مردم وجود دارد و شناختی که در ذهن مخاطب ایرانی هست، برای شما دستمایه پرداختن به کدام وجه شخصیت حافظ شد؟زندگی او یا سرایش اشعارش؟
زندگی حافظ جدا از اشعار او نیست.معتقدم وقتی میگویند رندی حافظ، بعضیها تصور میکنند این رندی به معنای متداول میان خراباتیان و رندان است. حافظ در هر مصرع، بخشی از اندیشههای خود را نسبت به زمانش و وجود و عاقبت انسان ترسیم کرده.ما از خلال اشعار حافظ میدانیم در چه دورهای میزیسته،ممدوحانش چه کسانی بودند،از چه کسانی بیزار و از چه طبقه و قشری متنفر بوده،به چه کسانی عشق میورزیده و چگونه به هممیهنهايش توجه داشته.دیوانهای مختلفی از او موجود است اما غالب پژوهشگران،حافظشناسان و محققین بر این باورند كه حداقل نزدیک به 360 غزل از میان آن غزلیات،متعلق به خود حافظ است اما در دیوان «انجبین»،نزدیک به ششصدوخردهای غزل داریم و در دیوان «خانلری» سیصدوخردهای.تفاوت بین ششصد و سیصد کم نیست برای گزینش و انتخاب.تصورم این بود حافظ باید طوری ترسیم شود که مردم بدانند خلوتنشین نبوده.
همجواری او با مردم و قرارگرفتن در جریان امور روزمره، بسیار حائز اهمیت است.اگر از می و مطرب و ساقی و لذتهای انسانی حرف میزند،دلیلش اینست که ریا نکند.شاید هم بیش از حد به اینها پرداخته که بگوید برابر این همه گناه کبیره،از غیبت و تهمت و افترا و ریا،آنچه من انجام میدهم،هیچ نیست در پیشگاه عدل الهی.میخواسته به حاکمان و قدرتمندان زمانش توصیه کند از ریا و سالوس و دروغ پرهیز کنند.بنابراین باید چهرهای از حافظ بیرون بیاید که غزلیاتش میگوید.من حکم نمیکنم. افسانههای مختلفی در مورد حافظ هست که نانوا بوده و خمیرگیر و ذغالفروش و... خیلی فکر کردم كه چرا مردم فکر میکردند چنین مشاغلی داشته؟رسیدم به این پاسخ که چون حافظ با جسارت تمام شعر میگفته و به قول معروف،شعرش بودار بوده.پس میدانسته هر آن ممکن است او را در تنور بيندازند.اگر کسی از مردم داستانپرداز بپرسد چرا او دیوانش را جمع نکرده و بعد از گذشت 22سال از فوت حافظ،دیوانش توسط «محمد گلاندام» جمعآوری شده،میگویند او همه شعرهایش را به آتش سپرد. مردم افسانههای قشنگی میساختند ولی حافظ میگوید:«پس از ملازمت عیش و عشق مهرویان،ز کارها که کنی،شعر حافظ از بَر کن». پس حافظ میدانسته بر کاغذ نمیتواند بنویسد و آثارش در خطر انهدام است.از اینرو،پیش از «فرانسوا تروفو» و فیلم «فارنهایت 451» به این نتیجه رسیده كه یک انسان میتواند دیوان حافظ شود و غزلیات را از بر کند.
پس به همين دليل آن صحنه حافظان شعر حافظ را ميبينيم.
بله، اینجا هم میبینیم اورادخوانان شعر حافظ را از بر میکنند. بنابراین حاکم زمان نمیتواند شعری را از بین ببرد،مگر اینکه کسی را بُکشد.میگویند محمد گلاندام در خانهاش دعوت عام کرد هر کس غزلی از حافظ بیاورد،سکهای طلا به او خواهم داد.او باید یک انبار سکه طلا میداشت.ما میدانیم او چنین ثروتی نداشته.فکر کردم «گلاندام» آمده از حافظه مردم،غزلیاتی جمع کرده. به همین دلیل در غزلیات حافظ،غزلهایی از سعدی هست،از خواجویکرمانی و قهستانی هست و مدام دارد پالوده میشود. به همین دلیل،حافظ رفته در حافظه مردم ایران.نکته مهمتر آنکه حافظ چنان با مردم عجین شده بوده که بسیاری از ابیاتش شبیه به ضربالمثل است.ضربالمثل بهسادگی پدید نمیآید باید قرنها بگذرد تا اندیشهای پاسخگو باشد در موارد مختلف.این قرنها گذشته،شعر حافظ در حافظه مردم بوده.
نکته دیگر اینکه از زبان گلاندام،حافظ چنین خوانده میشود:«الشهید خواجهشمسالدین محمد حافظ شیرازی» و حتی اکنون محل تردید است که او کشته شده یا به طرز مشکوکی از میان رفته.حافظ را من از خلال اشعار و آنچه میتوانست گویای معرفت و دانش و بینش او باشد،دوبارهسازی کردم.سراغ افسانهها و روایات مردم نرفتم.حافظ وقتی در مورد افراد صحبت میکند،از شاهشجاع و شاهمنصور و... اسم میبَرد،ولی میرسد به آدم منفوری مثل «امیر مبارزالدینمحمد» که دو بار توبه کرده و توبه شکسته،مردم را به دینگریزی وادار کرده،چراکه تصویری بسیار سطحی از قرآن و اسلام اراده میداده اما خودش انواع فسق و فجور را میکرده.رندی حافظ این است که هرگز اسمی از امیرمبارزالدین نبرده،یعنی امیرمبارزالدین دوست داشته حافظ حتی اگر فحاشی هم کند،نام او را ببرد،ولی این داغ را بر دل او گذاشته که نامش را نبرده و همیشه گفته محتسب:«باده با محتسب شهر ننوشید زنهار/ بخورد بادهات و سنگ به جام اندازد».در واقع نفرتش را از آن شخص،اینگونه ابراز کرده.میگویند امیرمبارزالدین محمد چنان بددهن بود و فحشهای چارواداری میداده که کسی را یارای نزدیک شدن به او نبود.زمانی به پسرش شاهشجاع گفته بود من تا امروز در حین تلاوت قرآن،800 گردن زدهام! بعد همین شاهشجاع،چشم پدر را درمیآورد.
در واقع بخشي از نگاه شما، روايت اوضاع حكومتي و سياسي زمان حافظ بوده، درست است؟
بله همينطور است. حافظ در دوران سختی زندگی کرده.شاه ابواسحاق که اهل تساهل و مدارا بوده و مردم شیراز یکجوری آن زندگی نه چندان خوشایند را تحمل میکردند،او دیگر فشار نمیآورد که همه در حبس و زندان و ترس و واهمه باشند.شاه ابواسحاق به دستور امیرمبارزالدین به قتل میرسد و یکی از ممدوحان و پشتیبانان بزرگ حافظ را از میان میبَرد.اینها باعث شد دورانهای زندگی حافظ را مشخص کنم و بتوانم درد و محنتی که حافظ از دورانش کشیده،ترسیم کنم و برسم به این اندیشه والا که قدرتها پوشالیاند.اگر حرفم را باور نمیکنید،سری بزنید به تختجمشید و آنچه از پادشاهان ایرانی مانده؛فقط چند تختهسنگ،نه چیزی بیشتر. حافظ در آن زمان چنان محبوبیت داشت که دعوتهای مختلفی از دنیا میآمد یا تلاش میشد نامش را از سکه بندازند؛از شاه نمتالله ولی بگیرید تا امیرمبارزالدین،آنها با حافظ مشکل داشتند.
این رویکرد شما در اپرای حافظ،سوال ما هم بود.فکر نمیکنید اینجا خیلی نگاه سیاسی بر کار حاکم است؟بهنظر ميرسد کارتان جنبههای سیاسی خیلی قوی دارد.
فکر میکنم اگر بگوییم نقد اجتماعی بهتر است.سیاسی در واقع یعنی نقد اندیشه و حرکت سیاسی.در حالیکه من نقد اجتماعی میکنم.میگویم حافظ وقتی به زمانه خودش نگاه میکند،میگويد این طرز ادارهکردن یک کشور و ولایت نیست.
اتفاقاً میخواهم از کلمه سیاسی استفاده کنم،چون مثلاً اپرايتان با پرده «امیرمبارزالدین» شروع میشود و بیشتر پردههای نمایش،مربوط به زندگی سیاسی و مبارزات حافظ است.حتی حافظ را به عنوان «پیامبر عشق» هم میشناسند اما اشارات شما به این موضوع خیلی جزئی، اندک و ظریف است، جز دو پرده آخر که «شاخه نبات» وارد میشود و گویا آن را برای تلطیف فضا گنجاندهاید.قبول دارید کارتان خیلی سیاسی است؟
ببیند،حافظ گفته است «خون ما خوردند این کافردلان/ ای مسلمانان چه درمان القیاس/ درد ما را نیست درمان القیاس/ گشتهام سوزان و گریان القیاس».کجای این فقط به زن نگاه ميکند؟کجا فقط به معنای جسمانیاش نگاه میکند؟نگاه حافظ این است که اگر با عشق به جهان بنگرید،از خشونت پرهیز میکنید.امیرمبارزالدین اصلاً عشق در ذهنش نیست.آخرینبار كه درگیری میان امیرمبارزالدین هست و چاپلوسان را بر او ترجیح میدهد،نشان اینست که او مست قدرت شده.اتفاقاً حافظ همه جا بشارت عشق میدهد،آن هم در چه فضایی؟در فضایي رعبآور.مردم شیراز میگفتند صد رحمت به مغولها.موقعی که مغولها به ایران حمله کردند، به زهدان زنان هم رحم نمیکردند، به سگ و گربه هم رحم نمیکردند. ببینید چه فضایی به وجود آورده بوده.در این فضای تیره، ندایی هست که عشق را بهانه کرده.انسان عاشق از نظر مردم میتواند مردمگریز باشد.اگر هم در این فضا کسی از عشق سخن میگوید، به هر حال برای تلطیف اوضاع است.در سماع با اورادخوانان و ارتباط با حافظان دائم بشارت از نگاه عاشقانه به خلقت و انسان میدهد.
بله،ولی حافظ انواع بُعدها را دارد، به همین خاطر تماشاگران با آن ارتباط برقرار میکنند،ولي میشد به زندگی عارفانهاش پرداخت،یا زندگی عاشقانه یا ادبی او.چرا شما این زاویه را انتخاب کردهاید؟
بله، حافظ در دید بسیاری از ایرانیان،یک انسان متفاوت است اما وقتی شما دارید این انسان متفاوت را ترسیم میکنید،هنگامی که به غزلیات حافظ اعتنا کنید و در واقع تفسیر و تعبیرتان بر اساس غزلیات حافظ باشد،ميبينيد حافظ بیانگر همه این وحشت است:«دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت...»،ولي در عین حال امید هم دارد.نکته مهم این است که او به دلیل تجربه تلخ و مداومی که داشته،میدانسته این قدرتهای خوفناک دوام نمیآورد،چنانکه عمر حکومت امیرمبارزالدین،فقط 5 سال بوده،ولی ظلم بیحد میکرده،پس قرنها به نظر مردم میآمده.در این میانه،حافظی را میبینیم که هم با ریا و سالوس درافتاده و هم پیام لطافت و عشق را میدهد.ریاکاران او را به باد انواع تهمتها میگیرند که مثلاً دین ندارد،اهل تسنن است یا ضدتشیع است یا شیعه است،چون دوران حکومت شاه ابواسحاق و دیگران،هنوز ایران کاملاً در سیطره شیعه قرار نگرفته.هر کس از ظن خود میآمد به حافظ تهمتی میبست.
این زمانی است که بیان آزادمنشانه ممنوع است و چاپلوسی رواج دارد.حافظی که من با او روبهرو شدم،این را میگوید.شاید شما دیوان حافظ را نگاه کنید که دائم مونسش زنان بودهاند و میخوارگی میکرده و... ممکن است یک نفر اینگونه نگاه کند.من نمیگویم نباید چنین نگاه کرد.دیدهای مختلفی وجود دارد،ولی حافظ از نظر من این است.همه باید بدانند حافظ مطلقاً از مردم ایران جدا نشده.میگویند حافظ از دریا میترسیده، به همین دلیل ترک یار و دیار نکرد.یک سفر کوتاه به یزد و اصفهان رفت و برگشت.خب جاهای دیگر ایران را که میتوانست برود اما من گفتهام او در لحظهای که از ایران رانده میشود،دلش هنوز با مردم ایران است.او بشارت میدهد از رود ارس و توصیه میکند بر خاک این وادی باید بوسه زد.حتی محل دفنش را مصلای شیراز انتخاب میکند.زندگی حافظ به این آب و خاک،پيوسته بوده.مهاجرت نکرده.پیام نمایش من این است که حافظ ضدمهاجرت بود، یعنی شما عافیتطلبی میکنید و رها میشوید،ولی با مردم باید باشید.حافظ این را اختیار کرده است.
آیا شعر «رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند/ چنان نماند و چنین نیز نخواهد ماند» را میخواسته به معشوقهاش بگوید؟ شاعرانی بزرگ میمانند که اندیشهشان از ورای قرنها میگذرد،شاعرانی میمانند که دردهای بشری را چنان بیان کرده باشند که هم در وضعیتهای موقت و هم بلندمدت جواب بدهد.الان شعر حافظ را بروید در آمریکا، کسانی که دارند جنبش وال استریت انجام میدهند، به آنها هم بگویید که شاعری هست و اینجور میگوید، مطمئن باشید آنها هم خوش شان میآید. بنابراین گستره احساسات حافظ بسيار است.او انسانی است که میپذیرد به او وحی یا الهام میشود و میگوید:«قدسیان گویی که شعر حافظ از بر میکنند...»،آنقدر آسمان را پر از فرشته میبیند که حس میکند، دارند اشعارش را از بر میکنند تا شعر او از بین نرود.حافظ تنها شاعری است که دیوان شعرش را نتوانسته جمعآوری کند. ببینید چه روزگار تلخی بوده.
آقای غریبپور،در این دوبارهسازی حافظ،چه منابع و مآخذی را برای پژوهش و نگارش متن در اختیار داشتید و در نوشتن دیالوگها،آیا مجبور بودید خودتان اشعار را بگویید یا از شاعران و مشاوران ادبی کمک گرفتید؟
نه،من از هیچ شاعری کمک نگرفتم.همه شعرها را خودم سرودهام. برای پژوهش من چند کتاب کنار بالین داشتم.یکی کتاب «شرح احوال زندگی» حافظ نوشته دکتر «قاسم غنی» بود،کتاب «حافظ شیرینسخن» دکتر «محمد معین» و تمام دیوانهایی که چاپ شده و از جمله خوانش شعر «موسویگرمارودی» که بر اساس نسخه علامه قزوینی قرائت کرده.من مدیون گرمسیری هستم و شبانهروز گوش دادم،ولی طبیعی است که انتخاب از خودم بوده.در بعضی صحنهها،مثل صحنه خرابههای تختجمشید که شاعرانی مانند خیام،سعدی،مولوی و خواجویکرمانی وارد میشوند و نشان میدهد که اندیشه حافظ در امتداد اندیشه این شاعران هست،انتخاب اشعار همه با خودم بوده.در مولوی هم برخی فکر میکردند من مشاوران ادبی دارم،ولی من نه در مولوی،نه عاشورا و نه در حافظ،مشاوران ادبی نداشتهام.اگر غلطی هم باشد، برای من است و اگر حُسنی هم باشد، برای من است.