کد خبر: ۲۴۶۰۱۸
تاریخ انتشار: ۰۷ فروردين ۱۳۹۳ - ۱۷:۰۶

من در يک خانواده متوسط اجتماعي، ولي خيلي متدين به دنيا آمده ام. پدرم نظامي و مادرم خانه دار بود. ما در يک خانواده بسيار صميمي دور هم بوديم و زندگي مي کرديم.


يادم مي آيد که براي اولين بار با دکتر فتح الله زاده در سال ۷۲ در مشهد مقدس، زمان برگزاري يک جشنواره استاني فيلم که من به عنوان خبرنگار به آنجا رفته بودم، آشنا شدم. ايشان اولين شماره مجله را به من دادند و روي آن را هم امضا کردند، فکر مي کنم هنوز هم آن را داشته باشم و از همانجا استارت همکاري من با مجله «روزهاي زندگي» زده شد و تازه فهميدم که دوست خوبم آقاي دکتر مهديزاده هم سر دبير اين مجله هستند و اين مرا بيشتر راغب کرد که با اين مجله همکاري کنم. فکر کنم از همان شماره اول مجله من هم جزو خانواده «روزهاي زندگي» شدم و حتي زماني که فيلمسازي بيشتر وقت مرا به خودش معطوف کرد، اما هيچ وقت اين ارتباطم را قطع نکردم و هميشه خودم را عضو کوچکي از اين مجله خوب مي دانم. اين دومين مصاحبه دکتر فتح الله زاده با مجله «روزهاي زندگي» در طول ۲۰ سال انتشار است و آن را هم با اصرار فراوان من و سردبير پذيرفت. اين گفتگو يک يادگاري تاريخي و ثبت شده توسط دوربين سه بعدي براي شماره مخصوص عيد نوروز و آيندگان است و اميدوارم مورد قبول و رضايت شما خوانندگان قرار گيرد.

همه شما را مي شناسند، اما من براي ثبت تاريخي اين مصاحبه تصويري که به صورت سه بعدي از شما مي گيرم، دوست دارم به طور کامل به معرفي خودتان بپردازيد. در چه سالي به دنيا آمده و کجا متولد شده ايد؟

بسم الله الرحمن الرحيم... بنده در سال ۱۳۳۸ در شهرستان دارالمومنين يا خوي (قبلاً شهر خوي به دارالمومنين معروف بوده) که از شهرهاي مهم تاريخي است به دنيا آمده ام، اين شهر هم در کتاب هاي تاريخي ايراني و هم در کتاب هاي نويسندگان اروپايي که از ايران ديدن کردند و درباره ايران و شهرهاي ايراني نوشته اند، شهري برجسته و مهم بوده و سکه مخصوص خود را در دوران هاي پيش داشته و من افتخار اين را دارم که در اين شهر بسيار زيبا و خيلي خوب به دنيا آمده ام.

از لحاظ اجتماعي در چه خانواده اي به دنيا آمده ايد؟

من در يک خانواده متوسط اجتماعي، ولي خيلي متدين به دنيا آمده ام. پدرم نظامي و مادرم خانه دار بود. ما در يک خانواده بسيار صميمي دور هم بوديم و زندگي مي کرديم.

چند برادر و خواهر داريد؟

چهار خواهر دارم و يک برادر.

شما فرزند چندم خانواده هستيد؟

من فرزند چهارم خانواده هستم. همين چهار معروفي که با پرسپوليسي ها داريم. (مي خندد)

حاج آقا دوران تحصيلات خود را در مقاطع مختلف کجا گذرانده ايد؟

من بخشي از دبستان را در شهر پيرانشهر که قديم ها اسمش «خانه» بود و بعداً پيرانشهر شد، در نزديکي شهر نقده و جلديان در غرب کشور که هم مرز عراق است، در مدارس ابتدايي در پادگان گذراندم، چون پدرم نظامي بود. بعد از دبستان به شهر خوي آمديم و دوره راهنمايي و دبيرستان را در شهرستان خوي به پايان رساندم و بعد از آن به تهران آمديم و در دانشگاه آزاد تهران در رشته مديريت بازرگاني درس خواندم و ليسانس گرفتم.

چه سالي ليسانس گرفتيد؟ آيا باز هم ادامه داديد؟

سال ۱۳۶۷ و بعد از آن فوق ليسانس و دکترا را از کشور آذربايجان و از آکادمي ملي آذربايجان که يکي از مراکز علمي بسيار معتبر جهاني ست، گرفتم، البته قبل از اين دکترايي هم از يکي از دانشگاه هاي انگليس در لندن گرفته بودم که آن هم دکتراي روزنامه نگاري بود.

زماني که انقلاب و پس از ان جنگ شد، شما جزو جوان هايي بوديد که به انقلاب پيوستيد و سپس با شروع جنگ به مصاف دشمن رفتيد، اگر مي شود خودتان در اين باره توضيح دهيد.

رفتن به جبهه جزو کارهايي بود که ما واجب مي دانستيم و در حد امکان هم مي رفتيم، خيلي نمي خواهم در اين زمينه صحبت کنم، چون اين يک وظيفه انساني بوده، فرزندان شهداي عزيز، ايثارگران و جانبازان عزيز مي توانند از جبهه با افتخار ياد کنند که پدران شان در آنجا شهيد شدند و جان شان را در اين راه که راه خدا و مردم بود از دست دادند و يا ايثارگري و نبرد کردند. جبهه متعلق به آنهاست، ما اگر رفتيم وظيفه مان بوده و اگر دوباره به ما احتياج شود باز هم وظيفه داريم که در جبهه ها حضور داشته باشيم، اين منش يک مسلمان است و هيچ افتخار و امتيازي براي بنده محسوب نمي شود، خدا را شکر که حداقل نصف مدت جنگ را افتخار داشتم در جبهه باشم و اميدوارم که کشور من هيچ وقت جنگ را ديگر نبيند و هميشه در صلح و آرامش زندگي کنيم.

کدام منطقه بوديد؟

بيشتر در شمال غرب بودم، اما در جنوب هم خدمت کرده ام.

کمي به عقب برگرديم، چه سالي و چرا به تهران مهاجرت کرديد، چون پدرتان نظامي بود يا اينکه به خاطر تحصيل مجبور شديد به تهران بياييد؟

به هر حال من دانشگاه را وقتي ازدواج کردم و در تهران بودم، شروع کردم، يعني بعد از ازدواج تحصيلاتم را ادامه دادم، منتها بعد از اينکه ديپلم گرفتم به شهرستان همدان رفتم و آنجا مشغول به کار شدم و بعد از آن در سال ۶۱ به تهران آمدم و از آن موقع در تهران زندگي مي کنم.

ازدواج تان در چه سالي بود؟

سال ۱۳۶۳.

از اين ازدواج چند فرزند داريد و چند ساله هستند؟

من دو فرزند دارم. يک دختر و يک پسر، يکي ۲۴ ساله و ديگري ۲۸ ساله است.

از لحاظ تحصيلي آنها چکار مي کنند؟

پسرم دانشجوي سال آخر عمران است و دخترم هم کارشناسي ارشد در رشته کارآفريني دارد.

بسيار عالي. شما خيلي زود جذب مطبوعات شديد، علت آن چه بود؟

من از دوران جواني به اين حرفه علاقمند بودم و مطالعه هم داشتم و بعد جذب رشته روزنامه نگاري شدم، يادم هست که در دوره راهنمايي در رشته نمايشنامه نويسي در استان اول شدم و اکثراً در آن دوران جزو منتخبين مدارس بودم و ما را براي تشويق به اردوي رامسر مي بردند، شروع کارم از روزنامه اطلاعات بود، سال ۱۳۶۱ به روزنامه اطلاعات رفتم و مشغول کار شدم.

جزو کارمندان رسمي بوديد يا اينکه فقط مطلب مي داديد؟

من جزو کارمندان رسمي آنجا شدم و از خبرنگاري هم شروع کردم و به سر دبيري مجله جوانان رسيدم و حدود ۱۱ سال در خدمت دوستان روزنامه اطلاعات بودم.

روزنامه اطلاعات در مطبوعات مثل باشگاه راه آهن در قديم بود، اکثر بازيکن هاي خوب فوتبال از راه آهن شروع مي کردند و به باشگاه هاي ديگر مي رفتند، روزنامه اطلاعات هم در مورد روزنامه نگارها همين حکم را داشت و من هم افتخار مي کنم که از سال ۱۳۶۸ از روزنامه اطلاعات شروع کردم و از آن زمان با شما به نوعي در اين موسسه همکار بودم و بعد ما هم کم کم به جاهاي ديگر جذب شديم، بايد عرض کنم من هنوز هم افتخار مي کنم که رابطه ام را به عنوان روزنامه نگار با روزنامه اطلاعات حفظ کرده ام، شما بعد از موسسه اطلاعات با چه کاري شروع کرديد و از چه سالي کارتان را ادامه داديد؟

سال ۷۲ مجله «روزهاي زندگي» را تاسيس کردم و به کمک آقاي دکتر مهديزاده که ايشان هم از موسسه اطلاعات آمده بودند، مجله را راه اندازي کرديم و در اين ۲۰ سال هم با هم بوديم و با تلاشي که ايشان و بقيه همکاران خوبم انجام مي دهند، مجله را پايدار نگه داشته ايم و خدا را شکر مي کنم که جزو موفق ترين مجلات کشور محسوب مي شود و مجله خوبي داريم، مجله «روزهاي زندگي» اجتماعي و خانوادگي است و استقبال به حدي شده که ما مجبور شديم مجله «روزهاي زندگي بچه ها» را هم تاسيس کنيم تا بچه ها هم بتوانند به همراه خانواده ها از آن استفاده کنند و در کنار آن مجله «فوتبال» و روزنامه «استقلال جوان» را هم راه اندازي کرديم.

حاج آقا شما کتاب هم نوشته ايد، در اين باره هم توضيح دهيد.

بايد عرض کنم که من از بچگي به نوشتن علاقه داشتم و ادامه هم دادم و تا حالا بالغ بر پانزده ـ شانزده کتاب همه نوشتم، البته هيچ وقت اهل هياهو نبودم که زياد در موردشان صحبت کنم.

در مورد چه مسائلي کتاب مي نويسيد؟ کي اولين کتاب خود را نوشتيد؟

بيشتر در مورد مسائل اجتماعي، روزنامه نگاري و موضوعات اقتصادي بوده. از همان سال هاي ۶۳ـ۶۲ شروع به نوشتن کتاب کردم و تا همين دو ـ سه سال پيش که گرفتاري هايم کمتر بود، مي نوشتم، البته الان هم چهار کتاب در دست دارم که اگر گرفتاري هاي باشگاه امان بدهد آنها را تمام مي کنم و به دست ويراستار و سپس چاپ مي سپارم.

خيلي مهم است که گفتيد از سال ۷۲ مجله «روزهاي زندگي» را راه اندازي کرديد، چون بسياري از مجلات يکي ـ دو ـ سه سال نشده تعطيل مي شوند و يا آنها را به اشخاص ديگري واگذار مي کنند، اما شما آن را حفظ کرديد، دليل اين موفقيت چه بوده؟ مدير خوب چه تاثيري در اين ماندگاري داشته؟

خودتان واقف هستيد که مطبوعات به دليل وجود مشکلات تحت فشار هستند و مشکل است که سه ـ چهار تا مجله و روزنامه را چرخاند، اما اينکه «روزهاي زندگي» بيست سال توانسته دوام بياورد، به دليل همکارهاي خوبي مثل شما و مديريت جناب آقاي دکتر مهديزاده است، ايشان فردي است که ستون خيمه مجله محسوب مي شوند و آن را نگه داشته اند، همه تلاش ها را ايشان انجام مي دهند و به غير از توانمندي هاي قلمي، شخصيت برجسته و سالمي که دارند برايم ارزش بيشتري دارد و من خيلي افتخار مي کنم که چنين دوست و همکار خوبي در کنارم بوده و اميدوارم در سنگرهاي ديگر هم موفق باشند.

روزنامه «استقلال جوان» و مجله «فوتبال» را در چه سالي راه اندازي کرديد؟

«استقلال جوان» را فکر کنم سال ۷۱ و مجله «فوتبال» را از سال ۷۹ـ۷۸ راه انداختم. هر دو هم در بين مجلات و روزنامه هاي ورزشي موفق هستند و تيراژ آنها هم از همه بالاتر است.

خود شما هم ورزش مي کرديد؟ در چه زمينه اي فعال بوديد؟

بله، من فوتبال بازي مي کردم و در تمام مسابقات آموزشگاهي و جوانان کشوري حضور مستمر داشتم و بازي مي کردم، منتها در سطح جوانان چون بنده قبل از انقلاب در رده جوانان بودم، انقلاب که شد و بعد از آن جنگ تحميلي، حدود ده سالي ورزش تعطيل شد و وقتي هم مي خواستيم دوباره شروع کنيم سن مان به ۳۰ ـ ۲۹ سال رسيده و ديگر دير شده بود، البته در همان سال ها ورزش دو و ميداني هم مي رفتم و در غرب کشور چند سال قهرمان دو و ميداني بودم.

علاقه و توجه اصلي شما در تيم هاي برتر تهران يا کلاً ايران از اول هم به استقلال بود؟ حضور در استقلال چقدر برايتان سود مادي و معنوي داشته است؟

من هميشه استقلال را دوست داشتم و الان هم در استقلال مديريت نمي کنم، يعني کلاً کار نمي کنم، مي دانيد به هر دوره اي از مديريت رجوع کنيد من ريالي از استقلال پول نگرفتم و به خاطر عشقي که به اين کار داشتم همه اين سال ها مجاني کار کرده ام، نه پورسانتي گرفتم و نه حقوقي گرفتم. مي دانيد که در عرصه ورزش نمي شود چيزي را پنهان کرد، يعني کسي که حقوقي گرفته نمي تواند بگويد من نگرفته ام. فوتبال مثل آکواريوم شفاف است و فکر مي کنم نشان مي دهد که آدمي که سالم نباشد نمي تواند کار کند، افتخار من هم اين است که هميشه وفادار به کارم بوده ام.

يعني شما طي اين سال ها يک ريال هم از استقلال نبرده ايد؟

نه حتي يک ريال، نه حقوق و نه پاداش.

پس اين خرج هايي که مي کنيد قضيه اش چيست؟

من خيلي از خودم و پولم کمک مي کردم به استقلال، چون استقلال را دوست داشتم و دارم و هيچ جايي را به غير از استقلال مديريت نداشتم و نپذيرفتم و در يک دوره که من از استقلال رفتم، خيلي از تيم ها آمدند و پيشنهادهايي با پول خوب به من دادند، اما من گفتم کلاً مديرعاملي نمي کنم، آنها ايراد مي گرفتند چرا فقط استقلال ؟ من در جواب مي گفتم من استقلال را به خاطر اينکه دوست داشتم انتخاب کردم، دوستاني که با من کار مي کنند مي دانند که من ۱۰ الي ۱۲ ساعت در روز با استقلال کار مي کنم و خسته نمي شوم، چون کاري است که خودم دوست دارم.

چه شد که جذب استقلال شديد و پاي شما به استقلال باز شد؟

من چون در روزنامه اطلاعات بودم، به عنوان خبرنگار و روزنامه نگار مطرح هم بودم، دوستاني هم که در هيات مديره باشگاه داشتيم مي دانستند من کارم چيست، بخصوص آقاي ايرواني، آنها مي خواستند براي استقلال يک روزنامه درست کنند و از من خواستند که با هم همکاري کنيم و روزنامه «استقلال جوان» متولد شد. بعد از مدتي دنبال مديرعامل بودند که آقاي ايرواني پيشنهاد کرد فتح الله زاده بيايد و به عنوان مديرعامل باشد و من هم آمدم.

تقريباً چه سالي بود؟

اواخر سال ۱۳۷۴ و از آنجا به اين سمت کشيده شدم. در ميانه راه چند بار عقب کشيدم و رفتم و دوباره آمدم، با وقفه اي که افتاده، سر جمع ده سال مديرعامل استقلال بوده ام.

در تاريخچه باشگاه کسي بوده که اين همه سال مديرعامل باقي بماند؟

فکر نمي کنم.

شما بابت فوتبال و تيم استقلال متحمل خيلي از مشکلات و مسائل ديگر مي شويد، مي خواستم ببينم که آيا اين مسائل در خانواده شما هم تاثيري مي گذارد؟

به هر حال آنها خيلي ناراحت هستند، بالطبع فشارهاي روحي و رواني که به من وارد مي شود، هر چقدر هم که نقش بازي کنم که خوشحال هستم و طوري ام نيست، چهره ام نشان دهنده درونم است و اين، هم در روحيه من و هم خانواده ام تاثير داشته و آنها خيلي اذيت مي شوند، انصافاً هم همسرم و هم بچه هايم در اين ميان مظلوم واقع شده اند.

فکر نمي کنيد در اين ۱۸ـ۱۷ سال به خانواده تان اجحاف شده؟

بله اجحاف شده، من بارها اعلام کرده ام که به کسي بد نکرده ام و حق الناسي به گردنم نيست، الحمدلله در آن دنيا در اين باره مشکلي ندارم، شايد سهواً اشتباهي کرده باشم، ولي تا آنجا که خودم خواستم و زندگي کردم به کسي ظلم نکرده ام و حق کسي را ناحق نکرده ام، تنها جايي که من آن دنيا گير مي افتم خانواده ام هستند به خصوص همسرم که انصافاً من خيلي در حقش ظلم کرده ام.

به نظرم با شناختي که من دارم ايشان از شما مي گذرند.

بالاخره اگر آنها هم بگذرند بنده از لحاظ وجداني ناراحت هستم، چون واقعاً ايشان فداکاري کردند و از درون ناراحت هستند.

حاج آقا شما در عرصه ورزش، مطبوعات و نمايشنامه نويسي فعاليت داشتيد، چرا تاکنون در عرصه سينما فعاليتي نداشتيد؟ البته چيزهايي از فعاليت شما در تئاتر يادم مي آيد.

اگر شما يادتان باشد، من ده سال مسئول اجرايي جشنواره تئاتر فجر بودم و اصلاً جشنواره تئاتر را ما بر پا کرديم، آنجا هم موفقيت هاي برجسته اي داشتيم، از جمله رفتن يک تيم هنري در زمان مديريت آقاي علي منتظري در مرکز هنرهاي نمايشي به آوينيون فرانسه، از آن وقت تاکنون هيچ گاه به خاطر ندارم که هيچ گروه هنري ايراني به آنجا سفر کرده و در جشنواره مهم تئاتر آوينيون شرکت کرده باشند، يادم مي آيد که روزنامه کيهان با تيتر بزرگ در صفحه اول زد که براي اولين بار جشنواره تئاتر، جشنواره سينما را جلو زد و من هنوز آن روزنامه کيهان را دارم. آن سال استقبالي که از تئاتر مي شد واقعاً بي نظير بود. من يادم مي آيد که در همان سال ها با اينکه تازه انقلاب شده بود و فضا، فضاي بسيار تنگي بود، ولي با وجود اين ما جشنواره تئارت بين المللي را راه انداختم و بسياري از هنرمندان مشهور تئاتر دنيا به ايران آمدند، يادم مي آيد هنگامي که من مي خواستم از تئاتر خداحافظي کنم، حدود ۱۰۰ تا ۱۲۰ (اگر اشتباه نکرده باشم در سال ۷۰) دعوتنامه از تئاتر ايران براي حضور در ساير کشورها داشتيم، يعني دعوت کرده بودند که گروه هاي نمايشي ما براي اجرا به آنجا بروند. ما تئاتري در کشور داشتيم که کسي نمي توانست از آن دل بکند، مثلاً من نمايشي را يادم مي آيد که نامش «معرکه در معرکه» بود و آقاي طهمورث و خانم پطروسيان و آقاي رويگري در آن بازي مي کردند، وقتي اين تئاتر را آدم مي ديد تا استخوانش تکان مي خورد، وزن تئاتر خيلي برجسته شده بود.

تئاتر «پيروزي در شيکاگو» آقاي داود رشيدي هم از تئاترهاي موفق آن زمان بود.

بله، حيف که ديگر کارهاي برجسته کم شده است. ما اساتيد برجسته اي مثل آقاي جمشيد مشايخي، آقاي کشاورز، آقاي انتظامي، آقاي رشيدي، آقاي نصيريان، خانم هماروستا و خيلي هاي ديگر را که اسامي آنها زياد است، داريم و مي توانيم از آنها استفاده کنيم، اينها کساني هستند که صحنه ها را ترکانده اند، ما بايد از اينها استفاده کنيم که براي تئاتر پول آوري کنند، اما صحنه ها و سالن ها را خالي مي بينيم، وقتي من آمدم تئاتر را آناليز کردم، ديدم که آن موقع يک سناريو براي فيلم مي نوشتند و يک ميليون تومان مي گرفتند و بعد ديدم يک نمايشنامه مي نوشتند و تنها ده هزار تومان مي پرداختند، معلوم بود که کسي نمي آمد آن زمان چيز خوبي بنويسد و ما اعلام کرديم هر نمايشنامه اي دست مان برسد يکصد هزار تومان مي دهيم، آن موقع پول زيادي در تئاتر بود و اين باعث شد که نويسندگان خوب رجوع کردند و وارد کار شدند و با تئاتر آشتي کردند و تئاتر برجستگي هاي خودش را نشان داد، آقاي طريقت ببينيد ما متاسفانه در دهه ۸۰ به جاي استفاده از مفاخر کشور، تئاتر را بيشتر به سمت شوخي هاي بي مزه برديم و هجويات را وارد کرده و به جاي طنز به خورد مردم داديم. فرهنگ در حال متزلزل شدن است و اين خيلي بد است. الان در تئاتر گاهي حتي درس خواندن را هم مسخره مي کنند و اين يک فرهنگ بد و غلط است. صدا و سيماي ما به جاي اينکه فرهنگي کار کند، فرهنگ شکن شده، کاري را مي کنند که من بعضي وقت ها غصه مي خورم و واقعاً اعصابم به هم مي ريزد.

آخرين حرف هايتان را در مورد استقلال بفرماييد، مسائل اين باشگاه در زماني که تنش هايي به وجود مي آيد، دلسردتان نمي کند؟

چرا خيلي دلسردم مي کند، اما هميشه در کنار استقلال ايستاده ام.

حاج آقا اگر حرف خاصي براي مردم ايران و خوانندگان مجله «روزهاي زندگي» که حدود بيست سال شما و مجله را حمايت و همراهي کرده اند، داريد، بفرماييد.

من خاک پاي مردم ايران هستم، ما هر چه داريم از آنها داريم، من دست تک تک هواداران استقلال و حتي ساير تيم هاي ورزشي کشورم و نيز خوانندگان مجله «روزهاي زندگي» را مي بوسم، ما هيچي نيستيم، ما آن چيزي هستيم که آنها خواستند، ما آدم هاي معمولي هستيم و آنها ما را برجسته کردند. اميدوارم سال ۹۳ بهترين سال زندگي همه مردم باشد. من از شما هم خيلي ممنونم، افتخار داديد، انشاءالله هم ساليان سال سلامت و پابرجا و موفق باشيد.

روزهاي زندگي/ شماره ۴۴۰/ ويژه نوروز ۹۳/ گفتگو از: نادر طريقت/ صفحه ۲۸
ارسال نظرات
نام:
ایمیل:
* نظر: