کد خبر: ۴۱۷۹۹۳
تاریخ انتشار: ۲۴ بهمن ۱۳۹۵ - ۱۲:۲۳
محمدرضا زائری
دیشب برای عیادت عزیزی که جانباز شیمیایی است رفته بودم بیمارستان خاتم. گروهی از جانبازان شیمیایی هستند که جمعیتی تاسیس کرده اند و ما از آغاز کارشان گاهی در سرچشمه میزبانشان بودیم و الآن سه نفر از آن پنج نفر همزمان با هم در بیمارستان هستند و متأسفانه یکی شان در کُماست.

خوشبختانه حال سید عزیز بزرگواری که به عیادتش رفته بودم بهتر بود ولی روی تخت دیگر اتاق شان پیرمردی خوابیده بود که حال و حالت بسیار بدی داشت. معلوم شد هم جانباز است و هم پدر شهید، و چنان فرتوت و نحیف که وقتی می خواستم دستش را ببوسم نگران آزردگی اش بودم .

از صورت تکیده اش تنها حدقه چشمها باقی بود که به آرامی در چشمخانه می گشت و فقط به سردی و تلخی نگاه می کرد ، نه حرف می توانست بزند و نه حرکتی می توانست بکند. از زیر پتویش تنها حجم چند پاره استخوان به چشم می آمد و کاسه سرش از زیر پوستی نازک پیدا بود. کمی بعد همسرش آمد- مادر شهید- پیرزنی خسته، سلام کردم و کاش می شد پایش را ببوسم. خودش نیاز به مراقبت و مدارا داشت ولی حالا باید بالای سر پیرمردی می نشست که چند دقیقه یکبار به سختی نفس سختی می کشید و به سرفه می افتاد، طوری که بدن رنجورش سخت تکان می خورد و باز آرام می گرفت.

این لحظه ها چنان آزار دهنده بود که من در همان مدت کوتاه نمی توانستم تحمل کنم. نمی دانم اکنون که من این جملات را می نویسم و شما به لطف می خوانید آیا پیرمرد هنوز هست یا نه - خدا کند که باشد و بهتر باشد- و جالب بود که در این حال نگرانی شان ، این جانباز و این مادر شهید، روز جمعه بود و این که نمی توانند در راهپیمایی پیروزی انقلاب شرکت کنند. همان جا به یاد کسانی افتادم که گوشه ای لم داده اند و به خاطر ناروایی که دیده اند و ناملایمی که شنیده اند، ناجوانمردانه به همه ارزشها می تازند و یکباره همه درخشش ها را نادیده می گیرند. کسانی که پای سالم دارند ولی می گویند راهپیمایی برویم که چه بشود؟ کسانی که چشم سالم دارند و تهدید دشمن را نمی بینند!

کسانی که گوش سالم دارند و صدای خطر را پشت دروازه های شهر نمی شنوند! پیرمرد حتى چشمش را به سختی می توانست حرکت بدهد و من احساس می کردم که فرزند شهیدشان آنجا به احترام ایستاده است.

دیشب در آن اتاق بیمارستان به آن چهار نفر قول دادم که به جای آنها به راهپیمایی بروم، به جای آنهایی که نه پای رفتن داشتند و نه نای فریاد زدن. دیشب به آن جانباز، به آن پدر و مادر، و به آن شهید که حضور گرمش را با تمام وجود حس می کردم قول دادم که فردا صبح نه برای خودم، بلکه از طرف آنها بروم و قدم بردارم و فریاد بزنم.
برچسب ها: 22 بهمن ، راهپیمایی ، زائری
برای دریافت جدیدترین بسته اخبار روز اینجا کلیک کنید
نام:
ایمیل:
* نظر:
چند رسانه ای صفحه خبر
آخرین اخبار
پر بیینده ترین عناوین