کد خبر: ۴۴۴۷۵
تاریخ انتشار: ۲۰ بهمن ۱۳۸۹ - ۰۹:۱۳

یك شب آرش، بازجوی بی‌رحم با نهایت توحش با كابل به جان من افتاد و گفت كه شوهرم را كشته ولی نتوانسته‌اند از او اطلاعاتی را به دست بیاورند. یادم می‌آید از تصور شهادت آقای غیوران و لو نرفتن اطلاعات به قدری خوشحال شدم كه درد شكنجه‌های او را از یاد بردم. كمیته مشترك تنها جایی بود كه انسان آرزو می‌كرد عزیزانش بمیرند و كسی را لو ندهند.

 

 من بسیار به آقای غیوران علاقه داشتم و فكر دور شدن از ایشان، بسیار مضطربم می‌كرد، ولی آن روز واقعاً از شنیدن خبر شهادت ایشان، احساس آرامش كردم. یادم می‌آیدهنگامی كه نگهبان، بدن زخمی و كبود مرا به سلولم برمی‌گرداند، احساس سبكبالی می‌كردم. حس می‌كردم خداوند بار بسیار سنگین را از روی دوشم برداشته است. تنها چیزی كه آزارم می‌داد تصور بی‌پدر ماندن فرزندانم بود اما وقتی فكر می‌كردم آقای غیوران از رنج شكنجه‌ها راحت شده‌اند دلم را شادی عجیبی می‌لرزاند.

زنی زیر شكنجه‌های سخت /
 
 گفت وگو با " طاهره سجادی" كه شكنجه های عجیب ساواك را چشیده است.

 

خبر: گفت وگو با "طاهره سجادی" سخت است. چون گفتن و شنیدن از بدترین حالات زندان و سخت ترین شكنجه ها شنیدنش درد آور است چه رسد به چشیدن و تحمل كردنش. او و همسرش مهدی غیوران یكی از مبارزانی بودند كه سخت ترین شكنجه های ساواك را تحمل كردند. اگرچه خاطرات زندان برای مادر شهیدی چون او كه استقامتش مثال زدنی بوده و هست، آنچنان سخت نمی نماید، زیرا به قول خودش جز مسیری "زینبی گونه" پیش رویش چیزی نمی دیده و نیرویی آسمانی صبر و تحملش را افزون می كرده است.

زن پر استقامتی كه به عنوان یكی از نیروهای مبارز مسلمان در كنار همسرش مهدی غیوران فعالیت‌ها و مبارزات سیاسی خود را از دهه‌ی پنجاه آغاز كرد. او به دلیل ارتباط با پرونده ترور آمریكایی‌ها در ایران دستگر و تحت شكنجه‌های سخت قرار گرفت. غیوران و همسرش طاهره سجادی با این تصور كه كمك به سازمان، كمك به نهضت اسلامی است، خانه و زندگی خود را در اختیار اعضای آن قرار دادند. با آگاهی ساواك از این ارتباط و همكاری، طاهره سجادی و همسرش دستگیر شدند و زیر سخت‌ترین شكنجه‌ها قرار گرفتند. او به پانزده سال زندان و غیوران به حبس ابد محكوم شد. 

 

سجادی

 

وی در سال ۱۳۲۱ در خانواده‌ای مذهبی در تهران متولد شده و در سال ۱۳۳۸ با مهدی غیوران یكی از مبارزان مومن، ازدواج كرده است. سجادی از این پس بیشتر در مسایل سیاسی وارد شد و پس از نهضت امام خمینی، به عنوان یك زن مسلمان بیشتر نسبت به جامعه‌ خود احساس مسئولیت كرد. آخرین دوره زندان او به همراه همسرش در سال ۱۳۵۴ بود كه دستگیر و شدید‌ترین شكنجه‌ها را تحمل كردند. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی نیز فرزندش درجریان دفاع مقدس به شهادت رسید.
به سراغ این زن مبارز رفتیم تا از خاطراتش بشنویم.

از چه زمانی با فضای سیاسی و مبارزات علیه رژیم پهلوی گره خوردید؟

یادم می‌آید كه مادرم علاقه خاصی به فدائیان اسلام و عملكرد آنها داشتند. خود من هم هر وقت از جلوی مغازه نجاری شهید خلیل طهماسبی كه در كوچه ما قرار داشت، عبور می‌كردم و به مدرسه می‌رفتم، سؤالات زیادی در ذهنم مطرح می‌شدند و در مجموع با عالم سیاست و مبارزه، بیگانه نبودم. وقتی ازدواج كردم، جسارت و شهامت آقای غیوران برای تن سپردن به امواج بلا و ثبات رأی و اسقامت ایشان در راه اعتقادشان در عین حال كه به من اعتماد و دلگرمی می‌داد، گاهی هم مرا به شدت نگران می‌كرد.

پس از ازدواج بیشتر وارد مبارزه شدید؟

بله.

اول دلهره یا اندوهی نداشتید كه چرا زندگی تان درگیر مبارزه است؟

راستش اول كمی این فضا بود. به تدریج این نكته را درك كردم كه هر كسی مسئولیتی دارد و باید آن را به انجام برساند و آن قدر این نكته را به خود تلقین كردم تا آن حال اندوه و بی‌حوصلگی در من از بین رفت و كاملاً بر خود تسلط پیدا كردم. یادم هست اولین باری كه احمد رضایی را شخصاً دیدم، آقای غیوران چمدان را به من نشان دادند و دیدم كه ظاهراً در آن جز یك قرآن و یك كفش چیز دیگری نیست. بعد كاغذی را به من دادند و گفتند كه آن را طوری در لباسشان جاسازی كنم كه معلوم نباشد.

من همیشه مراقب بودم اطلاعاتی را كه ضرورتی ندارند، كسب نكنم، چون می‌دانستم در صورت فشار و شكنجه هر چه كمتر بدانم بهتر می‌توانم با شرایط كنار بیایم. یادم هست كه آن كاغذ را لوله كردم و لای درز شلوار دوختم وآقای غیوران با كت چهارخانه و كراوات و سرو وضع بسیار غلط اندازی به فرانسه رفتند.

شكنجه‌هایی كه شما در آن سال‌ها تحمل كردید، چقدر امروز در نظرتان عذاب‌آور و دردناك است؟

به اعتقاد من آن چیزی كه رویدادی را در نگاه فردی، هولناك و عذاب‌آور جلوه می‌دهد، خود آن رویداد نیست، بلكه تصور و هدفی است كه فرد از تحمل آن وضعیت در ذهن دارد. زمانی كه آن شكنجه‌ها را تحمل می‌كردم، شاید به این وضوح متوجه این نكته نبودم، ولی اینك كه آن ماجراها را در دورنمای زمان قرار می‌دهم و از جنبه‌های گوناگون به آن می‌نگرم، می‌بینم هرچه بود زیبایی بود و عشق و ایمان. از شما چه پنهان غالباً دلم برای طاهره آن روزها و آزارهایی كه بر من، شوهرم، فرزندانم و بستگانم روا شد، تنگ می‌شود!

دورانی كه زندان بودید، حس نمی كردید فرزندانتان در خطر باشند؟ چگونه مبارزه با تربیت فرزندان قابل جمع بود؟

انسان‌ها در عرصه‌های دشوار و مصائب و مشكلات جانگاه است كه یكدیگر را می‌شناسند و به ارزش‌های وجودی هم پی می‌برند و محبت و عشق حقیقی براساس شناخت عمیق و واقعی است كه شكل می‌گیرد، ادامه پیدا می‌كند و اثربخش می‌شود. به اعتقاد من آن چیزی كه سبب شد فرزندان ما به رغم دوری از ما و نگرانی‌های ناشی از زندان و شكنجه پدر و مادرشان، سالم و صحیح رشد كنند و دچار كجروی و انحراف نشوند، همین شناخت صحیحی بود كه از راه و روش ما داشتند و با تمام سختی‌هایی كه بر آنها روا می‌شد تحمل می‌كردند و به عشق ما نسبت به خودشان ایمان داشتند.

شما طوری از شكنجه و زندان صحبت می‌كنید كه انگار روزهای خوشی را در آنجا سپری كرده‌اید.

دراین مورد بهتر است خاطره‌ای را نقل كنم. یك بار به شدت مرا شكنجه كردند تا اخباری را در مورد افرادی از دهانم بیرون بكشند. من می‌دانستم كه همسرم آقای غیوران هم به شدت تحت شكنجه هستند و بسیار نگران سلامتی ایشان بودم. از شكنجه‌هایی كه به خصوص در سال‌های 53 و 54 بر زندانیان سیاسی تحمیل می‌شد همگان كم وبیش مطلع هستند. نكته مورد نظر من این است كه وقتی زیر شكنجه‌های هولناك، جانم به لبم رسید، فقط یك عبارت آرش، شكنجه‌گر وحشی، چنان سرور و شعفی دردلم پدید آورد كه هرگز چنین شادی عمیقی را در عمرم تجربه نكرده‌ام. او گفت كه هر چه آقای غیوران را كتك زده و شكنجه كرده‌اند، اعتراف نكرده است. یادم می‌آید كه از آن لحظه به بعد نه شكنجه‌ای توانست آزارم بدهد ونه ذره‌ای ترس داشتم. توصیف چنین شادمانی‌های یگانه‌ای با كلمات ممكن نیست و فقط كسانی می‌توانند چنین احساساتی را تجربه كنند كه خودشان در چنان موقعیت‌هایی قرار بگیرند و بدانند كه ارزش تك تك كلمات و تأثیر آنها تا چه حد است.

 

شما دریك عملیات برای فراری دادن محسن خاموشی و صمدیه لباف دخالت داشتید. بعد بازداشت و زود آزاد شدید. چرا و چه شد؟ خاطره آن عملیات را بگویید؟

 

سال 53 بود كه رئیس كمیته مشترك زندی‌پور، به دست اعضای سازمان مجاهدین كشته شد. محسن خاموشی و صمدیه لباف در این عملیات شركت داشتند و پس از خاتمه عملیات برای رد گم كردن، دو سه اتومبیل عوض می‌كنند. قرار بود آخرین اتومبیل را من و آقای غیوران، پشت یك پارك تحویل بگیریم. ما با ماشین خودمان به آنجا رفتیم. در این موقع پیكانی آمد دو نفر كه بعدها فهمیدم محسن خاموشی و صمدیه لباف هستند از آن پیاده شدند و سوئیچ را به آقای غیوران دادند. فردی زیر شكنجه می‌گوید كه غیوران ماشین را تحویل گرفته و خانمش هم همراهش بوده است. بعد از آن كه به سراغ آقای غیوران رفتند و او را دستگیر كردند به من اطلاع دادند كه ممكن است به سراغ من هم بیایند.

آنها چیز زیادی درباره من نمی‌دانستند. من خانه را مرتب كردم و حتی فواره آب را هم باز گذاشتم تا چنین وانمود كنم كه از هیچ چیز خبر ندارم و اتفاقاً این شگرد من مؤثر هم بود. در هر حال آنها مرا به كمیته مشترك بردند و من در آنجا به محض اینكه شنیدم كه خانمی در ماشین غیوران بوده، بنای داد و فریاد گذاشتم كه : «پس شب‌ها كه دیر به خانه می‌آیی، به سراغ همسر دیگرت می‌روی.» هرچه آقای غیوران قسم و آیه می‌خورد كه این طور نیست ، من سماجت بیشتری نشان می‌دادم . كار به جایی رسید كه آنها از این بابت به شدت هیجان‌زده شدند و با صدای بلندی می‌خندیدند و به آقای غیوران طعنه می‌زدند كه: «حالا برو جواب زنت‌رو بده!»

آقای غیوران باز قسم می‌خورد كه پای زنی در میان نیست و من سرصدا و اعتراض و فریاد كه معلوم شد چطور عمرم را بیهوده به پای او هدر داده‌ام. عضدی كه در شقاوت و رذالت نظیر نداشت، بالاخره دستور داد مرا بیرون بفرستند و گفت: «من فكر كردم تو هم مثل او هستی، ولی معلوم می‌شه این طور نیست. معلوم نیست این نامرد چرا سراغ زن دیگه‌ای رفته؟» آنها به تصور اینكه من زن ساده‌ای هستم، مرا به خانه برگرداندند. چنین رویدادی واقعاً در كمیته مشترك پیش نمی‌آمد ولی در كمال حیرت باورشان شد و مرا رها كردند. البته مأمورها دوسه روزی در خانه ما بودند و من هم از آنها مثل یك زن ساده‌لوح پذیرایی می‌كردم و از آنها می‌خواستم كه كاری به شوهرم نداشته باشند. در هر حال، سه روز بعد خیالشان از بابت من راحت شد. آنها قدرها هم كه ادعا می‌كردند آدم‌های باهوشی نبودند.

از شكنجه های همسرتان در ساواك بگویید.

آقای غیوران در زندان تحت شدیدترین شكنجه‌ها قرار داشتند و حتی مدتی به حالت اغما فرو رفتند. در مرداد سال 54، مأمورین ساواك با علم به همه مطالب به سراغ من آمدند. البته این بار دیگر نمی‌توانستم ادای یك زن ساده را در بیاورم ما در منزلمان جای مخفی داشتیم كه سرانجام مأموران آن را پیدا كردند. هنگامی كه مرا به كمیته مشترك می‌بردند، از دستگیری آقای غیوران بسیار اظهار خوشحالی كردند. در زندان كمیته هیچ شكنجه‌ای به اندازه شنیدن فریاد افراد دیگری كه شكنجه می‌شدند آزاردهنده و زجرآور نبود. یادم هست كه در روز چهارم آبان یعنی تولد شاه، دختر بسیار جوانی را به شدت شكنجه می‌دادند و من در اتاق بازجویی صدای فریادهای او را می‌شنیدم و داشتم از پا در می‌آمدم. بعدها هرچه سعی كردم بفهمم او چه كسی بوده است نتوانستم كه احتمالاً زیر شكنجه از بین رفت.

آقای غیوران در اثر شكنجه و شوك الكتریكی فلج شده و مدتی در حالت اغما به سر بردند. ساواكی‌ها احتمال می‌دادند كه ایشان از بین بروند. یك شب آرش، بازجوی بی‌رحم با نهایت توحش با كابل به جان من افتاد و گفت كه شوهرم را كشته ولی نتوانسته‌اند از او اطلاعاتی را به دست بیاورند. یادم می‌آید از تصور شهادت آقای غیوران و لو نرفتن اطلاعات به قدری خوشحال شدم كه درد شكنجه‌های او را از یاد بردم.

كمیته مشترك تنها جایی بود كه انسان آرزو می‌كرد عزیزانش بمیرند و كسی را لو ندهند. من بسیار به آقای غیوران علاقه داشتم و فكر دور شدن از ایشان، بسیار مضطربم می‌كرد، ولی آن روز واقعاً از شنیدن خبر شهادت ایشان، احساس آرامش كردم. یادم می‌آیدهنگامی كه نگهبان، بدن زخمی و كبود مرا به سلولم برمی‌گرداند، احساس سبكبالی می‌كردم. حس می‌كردم خداوند بار بسیار سنگین را از روی دوشم برداشته است. تنها چیزی كه آزارم می‌داد تصور بی‌پدر ماندن فرزندانم بود اما وقتی فكر می‌كردم آقای غیوران از رنج شكنجه‌ها راحت شده‌اند دلم را شادی عجیبی می‌لرزاند.

در آن فضاهای سخت چگونه خود را حفظ می كردید؟ صبر و تحملتان تمام نمی شد؟

یادم می‌آید كه دائماً ذكر «یا غیاث‌المستغیثین» و «یا ارحم‌الراحمین» را بر لب داشتم و سوره انشراح را هم تكرار می‌كردم و هم روی دیوار سلولم می‌نوشتم. در اواخر دورانی كه در سلول انفرادی بودم دیگر به اندازه سابق بازجویی و شكنجه نمی‌شدم و فرصت پیدا كرده بودم نگاهی به دیوارهای زندان بیندازم. سلول كاملاً تاریك بود و فقط در مدت كوتاهی از روز به اندازه یك سكه، آفتاب به داخل سلول می‌تابید. در آن نور كم روزی روی دیوار سلول، اشعاری را خواندم كه بسیار به من روحیه دادند. از جمله یكی از زندانی‌ها نوشته بود:

این ذره ذره گرمی خورشیدواره‌ها
یك روز بی‌گمان
سرمی‌زند زجائیی و خورشید می‌شود

چندین شعر زیبای دیگر هم بود. من هم با سنجاقی كه پنهان كرده بودم، سوره انشراح را به دیوار نوشتم، «به راستی كه با هر سختی آسانی‌ای است.»

ارسال نظرات
نام:
ایمیل:
* نظر: