کد خبر: ۴۷۳۵۲۲
تاریخ انتشار: ۱۵ آبان ۱۳۹۷ - ۱۱:۲۹
سلسله مباحث «محبت»

گاهی انسان با «شأن حیوانی» خودش وارد ارتباطات دنیایی می شود؛ اما اگر نگاهش به خودش تصحیح شد و فهمید که او فقط یک زن یا مرد نیست و در نظام اندیشه و فکرش حیثیت جنسی خودش را توانست کنار بگذارد، حب و بغض هایش اساساً از حالت طبیعی خارج شده و مبنای فطری به خود می گیرد. در این صورت حتی نظام غضب، خشم، قهر و اعراض کردنش نیز الهی می شود و از دایره شهوت و حیوانیت و جنسیت خارج می گردد.

 

در جلسات قبل گفتیم: وجوب محبّتّ خداوند در مورد کسانی صدق می کند که پیوندشان، عاطفه شان و قطع ارتباط شان بر مبنای حب و بغض الهی بنا شده است. درباره اعراض از محبت، این آیه را بیان کردیم:« فَأَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلَّى عَنْ ذِکْرِنَا وَلَمْ یُرِدْ إِلَّا الْحَیَاةَ الدُّنْیَا[1] = پس از هر کس که از یاد ما روى برتافته و جز زندگى دنیا را خواستار نبوده است روى برتاب».

«ما رایت الا جمیلا» ی زینب س از کجا سرچشمه گرفته بود؟

علامت انسانیت یک فرد، این است که بتواند در نظام محبتی خود، طوری محبت بورزد که ربطی به مسائل حیوانی و جنسی اش نداشته باشد. برای همین شما می بینید که در روز عاشورا خشن ترین صحنه ها اتفاق افتاد؛ امّا چون یاران امام حسین ع از نظام حیوانی و جنسی خارج شده بودند، خشونت آن صحنه ها را هم زیبا می دیدند. با وجود این که فرزندان و برادران حضرت زینب جلوی چشمش تکه تکه شدند، می گوید:«و ما رَأَیْتُ اِلّاّ جَمیلا = من جز زیبایی هیچ چیز ندیدم». یعنی یک مادر به جای این که بگوید عاشورا صحنه ی بد و دل خراشی بود؛ صحنه صفّاّکانه ای بود؛ خیلی وحشی گری کردند؛ هیچ نمی گوید. عزیزترین کسش که برادرش هست، وجود مقدس سیدالشهدا را در مقابلش سر می بُرند. بعد از آن هم شاهد حمله گرگهاست که هر کس با نیزه و شمشیر و سنگ می زند؛ ولی چرا او همه این صحنه ها را زیبا می بیند؟ چون از نظام حیوانی اش فاصله گرفته است.

پس وقتی که به کربلا می روی، باید از حضرت زینب یاد بگیری. باید از حضرت ابوالفضل و از سیدالشهداء یاد بگیری که باید به دنیا چگونه نگاه کنی. کربلایی که هیچ تحولی در ما ایجاد نکند، چه فایده ای دارد؟

در دوران دفاع مقدس، پدران و مادران، خواهرها و همسران شهدای ما هم این گونه بودند. پدر و مادرها وقتی فرزندان شان شهید می شدند، خیلی با صلابت و با قدرت می گفتند:« این گل پَرپَر شده، هدیه به رهبر شده». می گفتند که فرزندشان را هدیه به اسلام و هدیه به امام حسین ع کرده اند. می گفتند خون بچّه ما رنگین تر از خون علی اکبر امام حسین نیست. خیلی راحت از کنار آن می گذشتند و نه تنها شادی و آرامش شان کم نمی شد، بلکه بهشادی و آرامش شان اضافه هم می شد.

نظامِ انسانیِ محبت، ضامن تثبیت اساسِ خانواده است

دوستی و محبت بیرون از پوسته حیوانی محبتی ثابت، ماندگار، پرجوشش است و کهنه شدنی نیست. کاهش هم نمی یابد زیرا افراد از دریچه نظام انسانی به همدیگر نگاه می کنند، حتی به همسر، ضمن این که روابط مربوط به «شان حیوانی» نیز، برقرار است؛ چون نگاه عمیق در «شان فوق انسانی» حاکم است. بنابراین، نوع مهرورزی اینها از یک درجه فوق العاده بالایی برخوردار است. بر همین اساس است که نظام خانواده تثبیت می شود.

از این رو حضرت می فرماید:« هر چقدر انسان ایمانش افزایش یابد، علاقه ی او به همسرش زیادتر می شود». نه تنها همسر، همسر اینجا مصداق است، در مورد پدر، مادر، خواهر، برادر، دوست و هموطن هم همینطور است. یعنی انسان، خود به خود و دائماً در حال افزایش محبت است. اگر از دریچه اسماء الهی نگاه کنیم، «افزایش محبت» تجلی اسم رحمان و رحیم خداوند است. برای همین هم ما دائماً در قرآن به این صفت ها ترغیب می شویم و دائماً ما را بهمهرورزی و محبت توصیه می کنند.

درست نیست یک نفر که با ما زندگی می کند، مثل پدر، مادر، همسر، برادر، خواهر، فرزند، دوست، همکار و شریک، سالهای سال از ما فقط صفت های خشم، جبار بودن و حمله کنندگی و صفت هایی از این قبیل را ببیند؛ اینها فقط ظهورات ثانویه است.

 محبت، محصولِ ظهورِ اولی اسماء الهی است

اساساً محبت اولی و ذاتی است. خداوند دو نوع اسم دارد. یک نوع از اسم های خداوند، اولی و ذاتی هستند؛ مثل «رحمان، رحیم، کریم، جواد، غفور و ...» و نوع دیگر از اسماء خداوند، اسماء الهی ثانوی هستند، یعنی ظهور اولیه ندارند، مثل «جبار، منتقم، باطش و حمله کنندگی، قاتل و ...». خداوند هیچ وقت در برخورد اول، از این اسماء استفاده نمی کند؛ همیشه این اسماء کاربردِ دومی و ثانوی دارند. خداوند همیشه اول با مهر، محبت، عطوفت، هدایت، کرم و مغفرت برخورد می کند. اگر کسی از خودش بی لیاقتی نشان داد و مزاحم بندگان دیگر خدا شد و دیگران را آزار و اذیت کرد، آن وقت در درجه دوم، اسم های ثانویه خداوند تجلی پیدا می کنند.

 ما هم باید شبیه خداوند باشیم؛ یعنی اول باید، اسماء اولی و ذاتی در ما تجلی داشته باشد و بعد اسماء ثانوی مثل جبار بودن و حمله کنندگی. متاسفانه بعضی شخصیت ها هستند که اساساً غضب، حمله کنندگی، جبار بودن، زورگو بودن، قادر بودن، اخمو بودن، زودرنج بودن، حساس بودن، جزء صفات اولیه شان است. اگر یک فهرست به آنها بدهید که صفات و اخلاق شان را علامت بزنند، می بینید که صفات ثانویه را جزو اولین صفات خودشان علامت می زنند. اگر این صفات جزء ظهورات اولیه یک فرد باشد، به محض این که این کار را انجام داد، شما یک عکس از او بگیرید؛ می بینید که عکسی که از زیر دستگاه چاپگر بیرون می آید، یک حیوان را نشان می دهد. در نظام ملکوتی نیز، یک حیوان را نشان می دهد. همه ما باید دقت کنیم که صفت های اولیه ما باید مثل صفتهای اولیه حق تعالی باشد؛ یعنی کریم، رحیم، رحمان، جواد.

کاربردِ خشم بر مبنای محبت در تربیت چگونه است؟

گاهی اقتضائاتی پیش می آید که انسان مجبور می شود، عصبانیتش را بروز دهد. زمانی لازم است پدر، مادر و معلم عصبانی شوند، این عصبانیت، عصبانیت تربیتی است. یعنی شما فقط «نقش» یک آدم عصبی را بازی می کنید. اینجا عصبانیت شما تابع رحمت شماست و به این ظرافت باید توجه کنیم که اینجا خشم، جزو تجلیات رحمت و تابع رحمت می شود؛ یعنی به خاطر رحمتی که دارید، مجبورید به آنها اخم بکنید.

یکی از معلم ها از من پرسید، فرقش چیست؟ چطور تفکیک کنیم بین این دو حالت؟ جواب این است: یک زمانی ما عصبانی می شویم، عصبانیت حیوانی داریم، کینه، زودرنجی و حساسیت حیوانی داریم، اینها در دل ما آشوب می کند و تاریک مان می کند و ما را به هم می ریزد. اما زمانی شما نقش تربیتی بازی می کنید. غضب و خشم شما به جای این که در دلتان عمل کند، فقط در ذهن شماست و فقط در حیطه فکر می ماند، اما وارد دل نمی شود. وقتی در فکر ماند و وارد دل نشد، در قیافه و ظاهر، به صورت یک اخم ظهور پیدا می کند؛ در حالی که در دل شما هیچ خبری نیست و دلتان آرام است. اینجا در دل از غضب هیچ خبری نیست و صرفاً شما یک نقش تربیتی بازی می کنید و هیچ وقت نمی گذارید این غضب و عصبانیت، درندگی، غرغر کردن، بهانه گیری و صفات زشت، وارد روح شما شود و روحیه تان را خراب کند. اما اگر این صفات وارد روح شما شد، فرد انسان نیست.

«فسق» نتیجهی نظام محبتیِ غلط است

اگر حب و بغض برای خدا نباشد و نظام محبتی خدایی نباشد، شما فاسقید؛‌ این نص قرآن است. حتی اگر هر چقدر نماز بخوانی، روزه بگیری، حج بروی، نظام محبتی ات آلوده است و درست نشده، پس تو فاسقی.

برای همین خداوند در حدیث معراج این فرمایشات بلند را دارد و همچنین در قرآن توصیه های زیادی در این رابطه دارد که می فرماید:«قُلْ إِنْ کَانَ آبَاؤُکُمْ وَأَبْنَاؤُکُمْ وَإِخْوَانُکُمْ وَأَزْوَاجُکُمْ وَعَشِیرَتُکُمْ وَأَمْوَالٌ اقْتَرَفْتُمُوهَا وَتِجَارَةٌ تَخْشَوْنَ کَسَادَهَا وَمَسَاکِنُ تَرْضَوْنَهَا أَحَبَّ إِلَیْکُمْ مِنَ اللَّهِ وَرَسُولِهِ وَجِهَادٍ فِی سَبِیلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتَّى یَأْتِیَ اللَّهُ بِأَمْرِهِ وَاللَّهُ لَا یَهْدِی الْقَوْمَ الْفَاسِقِین[2]= بگو اگر پدران و پسران و برادران و زنان و خاندان شما و اموالى که گرد آورده‏ اید و تجارتى که از کسادش بیمناکید و سراهایى را که خوش مى دارید نزد شما از خدا و پیامبرش و جهاد در راه وى دوست‏ داشتنى‏ تر است پس منتظر باشید تا خدا فرمانش را [به اجرا در]آورد و خداوند گروه فاسقان را راهنمایى نمى ‏کند».

قرآن خیلی صریح بیان می کند، وقتی نظام محبتی تان درست نشود، فاسقید. ما در نظام تربیتی می گوییم از اهداف تربیت اسلامی این است که ما بتوانیم فردی را تربیت کنیم که نماز بخواند، روزه بگیرد، روح جهاد داشته باشد، حج برود؛ اگر خانم است، حجابش را رعایت کند؛ اما شما وقتی عمیق تر نگاه می کنید، می بینید که می گوید، در نظام تربیتی شما باید کسی را تربیت کنید که نظام محبتی اش درست باشد. وقتی می گوید: « وَاللَّهُ لَا یَهْدِی الْقَوْمَ الْفَاسِقِین» یعنی این آدم بشو نیست، فاسقین را هدایت نمی کند.

حال شاید کسی بگوید ما فاسق دیدیم که هدایت هم شده. خدایا خودت هم هدایت کردی. ائمه علیهم السلام هدایت کردند، آدم های خوبی شدند و جبهه رفتند، شهید شدند. جواب این است که این هدایت نکردن همیشگی نیست. یعنی تا زمانی که نظام محبتی شخص، آلوده باشد، هدایت نمی شود. نکته ظریفی است. مثلاً حُر، طیّب. اگر طیّب آن لحظه در زندان می گفت آقای خمینی به من گفته این کار را بکنم، چون نظام محبتی اش خراب می شد، فاسق می مُرد. زمانی طیب شد که توانست در زندان، نظام محبتی اش را تغییر دهد و امام خمینی محبوبتر از جانش شد. تا این اتفاق افتاد، هدایت شد. حر هم همین اتفاق برایش افتاد. شما تا زمانی که نتوانید نظام محبتی خود را تغییر دهید، حتی اگر تمام مقدسات هم از شما ظهور کند، شبی هزار رکعت نماز بخوانید، هزار دفعه حج بروید، باز هم فاسقید و تا این عوض نشود، هدایت هم نمی شوید.

«هدایت» نتیجهی درست بودن نظامِ محبتی است

ظهور هدایت بسته به این است که من بتوانم نظام محبتی ام را نسبت به هر چیز و هر کس درست کنم. « لَا یَهْدِی الْقَوْمَ الْفَاسِقِین» نفی است و این نفی تا زمانی ادامه دارد که تو فسق داشته باشی. اگر فسق را برطرف کردی، هدایت می شوی و فسق زمانی برطرف می شود که نظام محبتی درست شده باشد.

 آدمی که نظام محبتی اش آلوده است، آدم نیست و هر زمانی باید منتظر حادثه باشد. حادثه یعنی وقتی وابستگی هایت حیوانی شد، هیچ وقت آرامش نداری. مؤمن در نظام درونی خود، همیشه آرامش دارد؛ چون چیزی را برای از دست دادن ندارد. قبل از اینکه همسرش را مال خودش بداند، مال خدا می داند. قبل از اینکه فرزندش را مال خودش بداند، مال خدا می داند. قبل از اینکه خودش ، سلامتیش، جسمش، نظام حیوانیش را مال خودش بداند، مال خدا می داند. برای همین وقتی یک نفر در جبهه چشمش را از دست می داد، خیلی شادی می کرد؛ پایش را از دست می داد، شادی می کرد. چون نظامش درشت شده بود. آیا کسی که نظام محبتی اش درست شده، غم به سراغش خواهد آمد؟ چند بار در قرآن فرموده:« وَلَا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلَا هُمْ یَحْزَنُونَ =  بیمى بر آنان نیست و اندوهگین نمى ‏شوند».

پس مسئله نظام محبتی مسئله عظیمی است. آنقدر این را تکرار کنیم تا در وجود ما بنشیند و باورش کنیم که نظام محبتی مان را باید متحول کنیم. محبت اشیاء، امور، اشخاص، مال، خانه، تجارت، شغل، رشته تحصیلی همه را فقط برای خدا بخواهیم و گرنه هرچه ظاهرت را درست کنی، ریش بگذاری، انگشتر دستت کنی، مسجد، چادر، حجاب، حجّ، کربلا و ... فایده ندارد.

محبت ها باید تابع «خود» ابدی شوند

همه محبّت ها باید تابع خود ابدی تو، یعنی تابع خدا باشد. چون خود ابدی تو همان خداست. خدا و تو هیچ فرقی با هم ندارید. پس دقت کنید که صحنه عوض شد. یعنی از آنجا آمدیم روی خودمان. همه محبت ها باید تابع نظام ابدی ما باشد. تمام علاقه ها، گرایش ها، خوش آمدن ها و تنفرهای ما باید با حقیقت «من» سازگار باشد.

در نظام پزشکی اگر چیزی با حقیقت جسمانی شما سازگاری نداشته باشد و شما دوستش داشته باشید، معنایش بیماری، عفونت و نابودی است و هر چیزی که با نظام بدنی شما سازگار باشد، معنایش درایت، عقلانیت، سلامتی، شادابی و نشاط است. همین گونه است در نظام روحی و معنوی شما، هر محبتی که در نظام ابدی شما جایگاهی ندارد و شما آن را وارد این نظام بکنید، برای وجودت آسیب زاست، بیماری و فسق است. فسق یعنی خروج از حدّ طبیعی. انسانی که از حدّ انسانی خودش خارج شود، آدم نیست.

« والله لا یهدی القومَ الفاسقین» چقدر این آیه حرف دارد برای ما. تا آدم نظام محبتیش را درست نکند، قاری قرآن، مفسر قرآن و حافظ قرآن شود، هیج فایده ای ندارد. جلسه قبل راجع به شهوت های مقدس توضیح دادیم. حتی اگر مرجع تقلید هم شود، فایده ای ندارد. چون مرجعیت جزء کمالات وهمی است. اما از این رو مقدس است که خدمتی به خلق خدا و دین خدا می کند و گرنه سمتش توهم است. الان چقدر علما و بزرگانی داریم که اگر جبر الهی و مسئولیت سنگین الهی بالاسرشان نبود، رساله نمی دادند. کسانی هم هستند که کلی تلاش می کنند تا رساله شان چاپ شود و مردم به آنها مرجع تقلید بگوید. یک مرجع هست باید التماسش کنی مثل آقای بهجت رحمه الله علیه، آقای اراکی رحمه الله علیه، امام خمینی رحمه الله علیه تا رساله بدهند. علامه طباطبائی قدس سره نیز، رساله نداد. آدم باید حواسش جمع باشد تا خیال و واهمه سراغش نیاید.

اگر شما پیش اساتید اخلاق و سیر و سلوک بروید، به شما یک سری ذکر و دعا و روزه و نماز توصیه می کنند و می گویند این کار و آن کار را بکن. تو همه را انجام می دهی، اما یک سال می گذرد، 2- 3- 4-5-10 سال می گذرد و بینی اتفاقی نیفتاد. اما وقتی نزد پیغمبر می نشینید، پای حرفهای قرآن می نشینید و می گویید من هدایت می خواهم، یک آیه به شما می گوید، تا نظام محبتی تان را درست کنید. خداوند تبارک و تعالی چنین اشخاصی را مستقیم و بدون معلم و استاد، پی در پی علم می دهد. می بینید شخص خیلی درس نخوانده، دانشگاه و حوزه نرفته، ولی سرشار است و علم و حکمت از وجودش می جوشد. در زمان دفاع مقدس خانم های خانه داری بودند و حرفهایی می زدند که از هزاران آدم دوره دیده و کارکرده قوی تر بود. وقتی با شهید 13 ساله مهرداد عزیزاللهی مصاحبه می کنند، می گوید: ما هیچ کاره ایم. ما فقط در جبهه وسیله هستیم. از او می پرسند: در این 7-8 ماه در جبهه چه کار کردی؟ می گوید: هیچ کاری نکردم، هر کاری شد خدا کرد. 13 ساله است؛ ولی مثل پیغمبر حرف می زند. گاهی شما در قرآن افرادی را می بینید که پیغمبر نیستند، ولی مثل پیغمبر حرف می زنند. مؤمن آل فرعون یکی از آنهاست. آیات و حرفهای مؤمن آل فرعون را بخوانید.

چرا دوست دارم؟ چرا دوست ندارم؟

به این اصل و این راه میانبر توجه کنیم. هر بار از خود سؤال کنیم و تمرین کنیم. هر بار که از چیزی بدمان می آید، از خود بپرسیم برای چه بدم می آید؟ ببینیم آیا منشأش خودخواهی، حسادت، تکبر، قهر و لجبازی نیست؟ اگر الان می خواهم قهر کنم، لج کنم، دعوا بکنم، منشأ این رفتارها چیست؟ چرا از فلان شخص خوشم می آمد ولی الان خوشم نمی آید و یا برعکس؟ اگر کسی یا چیزی را دوست دارم و خوشم می آید، از خود بپرسم چرا دوست دارم و چرا خوشم می آید؟

یکبار فکر کنیم فلان چیز، فلان کس، فلان موقعیت، فلان علم، فلان رشته، فلان درس، فلان کتاب، فلان شغل، فلان مسئولیت را برای چه دوست دارم؟ آدم یک فهرستی از چیزها و کسانی که منفورش هست بنویسد. از کارهایی که متنفر است؛ از فعل هایی که منفورش هست. افرادی هستند که ما وقتی به آنها می گوییم، منفورات تان را بنویسید، دست می گذارند روی یک سلسله از دستورات دین. شعائر الهی که بوی خدا می دهد را دوست ندارند. اگر بپرسیم تو برای چه بدت می آید؟ فقط می گوید من خوشم نمی آید. این «من» دیگر بنده نیست. تا آدم بنده نشود، نظام محبتی اش هم درست نمی شود. هر کسی اوّل باید یاد بگیرد که بگوید:«من بنده ام و من را برای بندگی روی زمین فرستاده اند».

باید یقین کنم که بنده ام

برای این که ما از فسق بیرون بیاییم، باید نظام محبّتی خودمان را درست کنیم و برای اینکه نظام محبّتی مان را درست کنیم، باید یقین کنیم که بنده هستیم. تا باورت نشود که بنده هستی، نمی توانی نظام محبتی ات را درست کنی.

مثلاً در نظام برده داری، به برده غذا، جای خواب و لباس می دهند. در فقه هم ما می خوانیم برده ها و کنیزهای تان را غذا و لباس به اندازه کافی بدهید و اگر جوان هستند زمینه ازدواج شان را فراهم کنید. در نظام برده داری از یک برده یا بنده که سوال می کردید، می گفت: ما به برکت ارباب و صاحب مان ازدواج کردیم، زن داری و شوهر داری می کردند؛ اما در فکرشان این بود که « من، قبل از اینکه زن یا شوهر باشم، برده و بنده ی این آقا یا این خانم هستم. اما ما با خدا اینگونه نیستیم. یعنی اگر همان نظام برده داری که اسلام منسوخش کرد، باقی می ماند تا الان و ما هر وقت که برده ها و نوکر و کنیزهای مان را صدا می کردیم و کارشان داشتیم می گفتند: «من وقت ندارم، می خواهم با خانمم بیرون بروم؛ یا الان من وقت ندارم، با شوهرم کار دارم»، ما عصبانی می شدیم و داد و فریاد می کردیم که:«تو برده ما هستی! بنده ما هستی! انگار یادت رفته چه کاره ای؟ یالله کار شخصی ات را بگذار کنار؛ تو قبل از این که زن یا شوهر باشی، بنده من هستی؛ تا صدایت کردم بگو چشم». اما خودمان با خدا این گونه نیستیم.

نوبت بردگی و بندگی خودمان که می رسد، اصلاً عبودیت سرمان نمی شود. ما همیشه به امام زمان، به خدا، به پیغمبر می گوییم:« من کار دارم؛ من برای خودم شئوناتی دارم». در صورتی که امام صادق علیه السلام در حدیث عنوان بصری اولین شرط بندگی را می گوید این است که بنده برای خودش تدبیر نکند.

وقتی نظام محبّتی را درست نکردی، در دنیا روی خوش نمی بینی. شادی و آرامش در دنیا و در آخرت هم نداری. انسان دائماً در اضطرابو دغدغه است. مدام دلش شلوغ است. کابوس و خوابهای وحشتناک می بیند. همه اش در تعارض و دعواست که در این زمینه دو آیه از قرآن را خواندیم، آیات 29 سوره مبارکه نجم و آیات 27 تا 29 سوره فرقان و آیه 24 سوره توبه بود.

سیره پیامبر اکرم ص الگوی مناسب برای نظام محبتی

درباره سیره حضرت رسول صلی‌الله‌علیه‌وآله در رابطه با نظام محبتی بهتر است آیه ای از قرآن بیان کنیم:« مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَالَّذِینَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْکُفَّارِ رُحَمَاءُ بَیْنَهُمْ[3]= محمد [ص] پیامبر خداست و کسانى که با اویند بر کافران سختگیر [و] با همدیگر مهربانند». «مَعهُ» یعنی «معیت»، پیامبر خدا و کسانی که با او هستند، نسبت به کفار سختگیرند، به خاطر خدا سختگیرند، نه به خاطر غضب شخصی شان. با کفار، به خاطر خدا سازش نمی پذیرند، باج نمی دهند، خریده نمی شوند، ذلت نمی پذیرند. اما در بین خودشان کاملاً رحیم اند، عناد، لجاجت، حسادت، درندگی ندارند. کاملاً با همدیگر دوستند. این نص قرآن است که با هم مهربان و رحیم باشیم.

ابوسفیان چقدر پیامبر را اذیت کرد! هِند که چقدر جگر پیامبر را سوزاند! پیامبر گریه کرد و اینها را لعنت کرد. وقتی پیامبر مکه را گرفت، یک نفر صدا زد: «امروز روز انتقام است». حضرت فرمود: «نه، امروز روز رحمت است». امروز هر کس از کفار به خانه ابوسفیان برود، در امان است. عاطفه و رحمت پیامبر را نگاه کنید، خیلی عظیم است. در جبهه های خودمان هم این نوع عاطفه و رحمت را داشتیم. من خودم به چشم خودم دیدم، عراقی داشت می مرد، عراقی که تا چند لحظه پیش تا آخر همه گلوله اش را شلیک کرده. دکتر گفت: این عراقی دارد می میرد. رزمنده ای گفت: از من خون بگیرید و به او بدهید که نمیرد. رزمنده ها آب شان را نگه می داشتند. در گرما تشنگی را تحمل می کرد، وقتی عراقی می گفت: آب بده. به او آب می داد.

دو نفر جوان خوش قد و قامت رعنا را در بیابان کشتند، اموالش را هم گرفتند و فرار کردند، در مسیر شان به یک قبیله ای بر می خورند و مجبور می شوند شب آنجا استراحت کنند. وارد چادر یک پیرمرد می شوند. پیرمرد از اینها پذیرایی می کند. پیرمرد از وسایل پسرش که دست قاتلین بوده، می فهمد که اینها پسرش را کشتند. به این ها می گوید این زین و این وسایل مال پسر من است. چون شما مهمان هستید و اسلام هم گفته اکرام مهمان واجب است، من کاری با شما ندارم. هر دو نفر همان جا مسلمان می شوند.

ما گاهی بخاطر خصلتهای شخصی، دوست داریم یک نفر ایمان نیاورد و خدا نکند که آدم خوبی شود. می گوییم چون او به من ظلم کرده،‌ هدایت نشود و باید به جهنم برود.

بعضی از علما بعد از انقلاب گفتند: ساواکی هایی را که ما را شکنجه می کردند، حلال کردیم. شکنجه مگر شوخی است؟ اینجا اگر کسی به ماشین ما بزند، یا شیشه ماشین ما خرد شود، با طرف دست به یقه می شویم.  در برخورد با چنین پیش آمدهایی این شده اصل اولی ما. اصل اولی ما در خانه این است که هر چیز خلاف نظر و میل من بود، جیغ بزنم، داد بزنم، تهدید کنم و قهر کنم.

چند وقت پیش، به یک راننده تاکسی برخوردم که خیلی انسان با مرامی بود. یک مسیری بود که باید پیاده می رفتم. چون هیچ تاکسی آنجا کسی را سوار نمی کرد. این آقا نگه داشت و گفت: بیا بالا داداش. تعجب کردم و سوار شدم. کمی که گذشت، دیدم این مرد چقدر مرام دارد. یک نفر دیگر هم سوار شد، یک مسیر فرعی را اضافه تر بر مسیری که طی می کرد، رفت، اما کرایه اضافه از او نگرفت. گفتم: حیف است این آقا یک ولی خداست. کمی بیشتر با او باشم. راننده گفت: من تا به حال در عمرم عصبانی نشده ام و سر هیچ کس داد نزده ام. گفت: مسافر می آید سوار می شود، پول نمی دهد، پول کم می دهد، من را به مسیرهای فرعی می برد، پول اضافی هم از آنها نمی گیرم. به او گفتم: خیلی بُرد کردی. این خصلت را نگه دار. مسیری را که همیشه 500 تومان می دادم، هر چه اصرار کردم قبول نکرد و 300 از من گرفت. گفت: کس دیگری روزی من را می دهد. اگر مرتب از شهدا، بسیجی ها، حضرت امام، علما و آیت الله مثال بزنم، شاید بگویید اینها جای خود دارند. ولی این که یک راننده تاکسی بیشتر نیست. این مصداق رحماء بینهم است.

محبت


[1] . سوره نجم/29.

[2] . سوره توبه/24.

[3] . سوره مبارکه فتح/29.

ارسال نظرات
نام:
ایمیل:
* نظر:
آخرین اخبار