کد خبر: ۴۷۳۷۱۸
تاریخ انتشار: ۱۹ آبان ۱۳۹۷ - ۱۷:۵۷

«محسن چاوشی» به مناسبت تولد پسرش نوشته زیبایی در اینستاگرام خود منتشر کرد.

به گزارش شفاف، «محسن چاوشی» به مناسبت تولد پسرش نوشته زیبایی در اینستاگرام خود منتشر کرد.

چاوشی با انتشار عکس زیر در صفحه اش نوشت:

دلنوشته عمیق محسن چاوشی برای تولد پسرش

و چند روزی است پسرم را بیشتر میبینم ..
باهوش است و میفهمد شلوغی های کارم را و خوب میداند همه چیز دمار از روزگارم که هیچ، روزگارم در آورده است دمارم را.
او بخشش بلد است و مرا همیشه میبخشد و میبخشد به سادگی هر آن چه را دارد.
دلتنگم! دلتنگ تکه های خودم ! نمیتوانم شبیه به دیگران بگویم“پسرم تاج سرم است“و بعد تاجم را از سرم بردارم!
او از ازل متصل بوده است به من و تا
دنیا دنیا است تا ابد به جانم وصل میماند.
دنیا هیچ گاه تمام نمیشود.
او تکه های من است که میخندد..
و خوب میداند ابعاد قلبم را و بیکران دوست
داشتنش هایم را.
پدرم مرا دوست داشت همچنان که من پسرم .
دلش برایم تنگ میشود چنان که من دلتنگ پدر..
من هیچگاه نتوانسته ام که بخندم، اما به این نتیجه رسیده ام که خوشحالم.
خوشحالم که میخندد و میرقصد!و آزاد است !
او با قلب بزرگش درک میکند قطعا ،اندوه نا تمام بابا را !
و سکوت میکند و میبوسد گونه هایی که شبیه به فصل تولدش است و میگوید دوستت دارم بابا.
تنها کسی که میپرسد سرخیِ ازلی و حتما ابدی ام را و نگرانم میشود خودش است و من هم به سختی میگویم پسرم اینکه میبینی اشک نیست! نگران نباش!سرخیِ مادر زاد است.
رودم رود! دریای احمر است چشمانم.
جالب است که او متولد پاییز است اما به بهار میماند و به تابستان.
و‌ من چله ی تابستان آمدم و پاییز را زندگی کردم.
آبانِ پاییز ، تابستانی گرم هدیه ام داده است
هرآنچه که پاییز است برای من و هر آنچه تابستان برای تو.
دیگر بسیار نا امید نیستم چون که او بسیار امیدوار است.تا پدرم بود من پسر بودم، او که رفت فهمیدم
پدر شده ام و فهمیدم پدربودن را!
تا وقتیکه نبود تاسف میخوردم از بودن حالا که آمده است خوشحال میشوم باشم.
چه قدر خوشحالم از آمدنش.آمدنش باران است..
او فرشته ی موکل بر آبست و زلال مثل رود،
و به اسمش میماند استوار همانند کوه..
بوی خودم را میدهد اما شجاعانه مراقب است که غم نشود و تلنبار نشود بر دردهای بی درمانم!
و هنوز نمیداندکه چه اندازه درمان است.
باید پدر بشود و من بروم تا که بفهمد پسر بودن و پدر بودن را.
حالا میفهمم پدرم و نگاهش را بوقت رفتن ها!
با اشکهای فراوانش کاسه ای میشد پشت پای من که سلامت به خانه ام برسم.
بیچاره پدر که هیچ کس نمیفهمید نگرانی هایش برای پسرش و مغز بادامش را.
او بازی میکند و مرا نیز دعوت میکند به جهان زیبایش که باز نروم به سکوت و فکر نکنم به کودکستانم!
کودکستان چه بود؟ چهل کودک غمگین و یک ماشین از کوک افتاده !
کودکم از صلح حرف میزند
او متولد آبان است .
پیشاپیش تولدت مبارک بسان کوه.

ارسال نظرات
نام:
ایمیل:
* نظر: