کد خبر: ۴۷۵۳۳۶
تاریخ انتشار: ۱۱ آذر ۱۳۹۷ - ۱۷:۳۵
سلسله مباحث «محبت»

خداوند یک رحمت رحمانیه دارد و عام بوده و همه بندگانش از کافر تا مؤمن همه را دوست دارد. قبلا گفتیم که خداوند خیلی فرعون را دوست دارد که کسی مثل موسی را برای هدایتش می فرستد. چقدر ما را دوست دارد که رسول الله را برای ما فرستاده است. اصلاً انسانها از نوع سرمایه گذاری که خدا برایشان کرده، باید بفهمند که خدا چقدر دوست شان دارد.

 اما این شیطان است که همیشه رابطه انسان و خدا را خراب می کند. اگر یک موقعی گناهی اتفاق بیفتد، شیطان آنقدر آن گناه را در ذهن بنده بزرگ می کند که بنده، خودش را بی آبرو ببیند تا رفاقتش با خدا و امام زمان خراب شود. انگار از خدا جدا می شود و یک آدم دیگری شده است. اصلا با دین و مقوله خدا و اهل بیت غریبه می شود.

ولی وقتی آدم درک کند که خدا برایش چه کسانی را فرستاده و چقدر هزینه کرده، 124 هزار پیغمبر، یعنی 124 هزار معصوم فرستاده و اینها غالب شان به خاطر این که پیام خدا به من برسد، کشته شدند. چقدر خون ریخته شده تا این نماز و این دعا و قرآن و دین به دست من برسد. این هزینه خیلی محبت می خواهد. آدم چگونه می تواند اندازه محبت خدا را حساب کند؟ خدایا! با چه هزینه ای من را به مسجد و حسینیه کشانده ای؟ با چه هزینه ای دین را به من رسانده ای؟

باید ارزش «تنفس فطری» در مقابل «تنفس طبیعی» را درک کنیم

انسان در طول زندگیش دو نوع تنفس دارد: یکی «تنفس طبیعی» مثل اکثر افراد کره زمین؛ و دیگری «تنفس فطری» که خدا آن را مخصوص افراد ویژه قرار داده است.

ما نباید مساله هدایتمان به سوی دین را خیلی ساده یا اتفاقی بدانیم. اگر برویم به کشورهایی که از نظر فطری، در آن بحران وجود دارد و «تنفس فطری» در آنجا امکان ندارد؛ اگر برویم به مناطق فقیرنشین دنیا، تازه ارزش تنفس فطری را درک می کنیم.

کشوری مثل ایران، از این نظر ثروتمندنشین است. اما وقتی که کشورهای فقیرنشینی مثل کشورهای اروپایی و آمریکایی که اصلا انسان نمی تواند در آنجا تنفس فطری بکند را نگاه کنید، به ارزش تنفس فطری پی می برید. در  آن کشورها تنفس طبیعی زیاد است؛ امکانات تنفس و لذت های طبیعی زیاد است؛ اما تنفس و لذت های فطری کم است یا اصلا نیست.

مرحوم علامه فرمود: «در غرب اسباب حیات زیاد است، ولی حیات وجود ندارد». در آنجا حیات انسانی که انسان باطنش انسان شود و نه حیوان، نیست. از این نظر قحطی است. اگر کسی بخواهد مسلمان شود، زندگی برایش سخت می شود.

یک کسی که شیعه شده بود می گفت: در دوره گمراهی، ذهنم را خیلی بحران گرفته بود و دنبال حقیقت می گشتم، اما هیچ کس نبود هدایتم کند. نه عالِمی، نه کتابخانه‌ای، نه استادی، نه مسجدی؛ هیچ کدام از اینها نبود. می گفت: فقط به خدا گفتم و گریه کردم که خدایا! من را راهنمایی کن. من را از این بن بست رها کن. حقیقت چیست؟ من برای چه آمده ام به این دنیا؟ باید چه کار کنم؟ در خانه نشستم و آنقدر فشار به من آمد که نتوانستم محیط خانه را تحمل کنم و زدم بیرون. آمدم به خیابان و در پیاده رو که داشتم می رفتم دیدم یک کتاب به انگلیسی روی زمین افتاده و رویش نوشته شده «اصول عقاید اسلامی»، خم شدم و آن را برداشتم و خواندم و ناگهان همه چیز را پیدا  کردم. چقدر خدا هزینه کرده، کسی بیاید و کتاب از زیر بغلش بیفتد و هیچ کس پا نزند و هیچ کس آن را برندارد تا این شخص بیاید و آن را بردارد و هدایت شود؛ اینها اتفاق نیست.

ما زیاد داریم، کسانی که در اروپا و آمریکا مسلمان و شیعه شده اند؛ مطالب شان را زیاد خوانده ایم؛ ماجراها دارند. ما در این مملکت داریم در اوج ثروت «تنفس فطری» زندگی می کنیم. اما خیلی از آدم ها هم هستند که در این مملکت که در اوج ثروت فطری است، زندگی می کنند، اما چون به این ثروتها بی توجه هستند، در آخرزندگی خود، گدا می میرند. بدترین نوع مردن این است که آدم حساب بانکی اش پر از پول باشد، جیبش پر پول باشد، اما از گرسنگی بمیرد. آنهایی که در اوج امکانات فطری بی دین می شوند، خیلی بدبخت و بیچاره هستند.

حالا ببینید خدا چقدر سرمایه گذاری کرده برای تک تک ما و چقدر هزینه کرده تا این کشور این طور ثروتمند شود. همه این هزینه ها که خداوند برای تک تک ما داده، رحمت عام و رحمت رحمانیه است. خدا می گوید: بنده هایم را دوست دارم و نمی خواهم حتی یک نفر از آنها سر از جهنم در بیاورند و به عذاب برسند. آدمی که بچه اش دوتا می شود، محبتش نصف نمی شود. به هر بچه به وزان خودش، محبت ایجاد می شود. اما خدا اینطور نیست، بلکه هر بنده اش را بینهایت دوست دارد و برایش عزیز است. اینها همه محبت عام خداست.

محبتِ خاص خداوند چیست؟

محبت خاص خدا، یعنی رفیق شدن و صمیمی شدن. در این جا دیگر اصلا بحث عبد و مولایی نیست؛ بحث دوتا رفیق است. بحث صمیمیت و رفاقت و بحث ولی الله شدن است. شما یک موقعی می گویی خدایا من می خواهم سرباز تو شوم. این یک انتساب خیلی قدرتمند و با شرافت است. یک بار می گویی می خواهم در حزب تو بیایم. در اینجا شرافت اوج می گیرد. یک موقعی است می گویی می خواهم رفیقت شوم. یکی از اسم های خدا، «رفیق» است. در دعای جوشن می خوانیم: «یا رفیق» و این اسم خیلی کار می کند.

جالب اینجاست که خدا دستش را دراز کرده و گفته دستم به بلندای ابدیت برای رفاقت با شما بلند است؛ هر کس می خواهد با من رفیق شود، من با او رفیق می شوم. حتی اگر در اوج گناه هستی، اما تصمیم گرفتی با خدا رفیق شوی، هیچ وقت نمی گوید تو گناهکاری، 30 سال 40 سال گناه کردی، اگر یک عمر فحشا و منکرات کردی، نمی گوید: تو آلوده ای؛ بلکه می گوید: «یبدل الله سیئاتهم حسنات= بدی هایشان را به خوبی تبدیل می کند».

یکی از عذاب های بزرگ روز قیامت این است که آدم می فهمد در تمام مدت عمر دست خدا دراز بوده، و ما دستش را رد کرده ایم. دست امام زمان دراز بوده و ما ردش کردیم. به اندازه عمر ما خدا دستش را دراز نگه داشته و گفته اگر می خواهی رفیق شوی بیا.

چرا هوسِ رفاقت با خداوند را نداریم؟

به این دلیل ما هوس رفاقت با خدا را نداریم که ذائقه ما ذائقه خرابی است. ما مثل آن روستایی هستیم که از دهات به شهر رفته بود و در بازار عطارها بوی عطر به مشامش خورد و بیهوش شد. این بنده خدا تا آن زمان، بوی عطر به مشامش نخورده بود. همیشه بوی پشکل و پهن بود. هر چه هم گلاب روی صورتش ریختند که حالش بهتر شود، بدتر می شد. تا این که زیرکی آمد و گفت: می دانم چاره کار چیست. یک ذره پهن برداشت جلوی بینی اش گرفت، این روستایی به هوش آمد.

چون ذائقه ی ما آلوده است، وقتی خدا می گوید با ما رفیق شو، اصلاً در ما تحریکی ایجاد نمی شود. اگر ما با یک مدیر کل، رئیس، وکیل، نماینده، رفیق شویم به ذائقه ما می چسبد. اما وقتی خدا ما را دعوت می کند به رفاقت و صمیمیت و رفت و آمد با خودش، تصمیمی نمی گیریم و هیچ قندی در دلمان آب نمی شود. برای این که ذائقه ما هوس رفاقت با خدا را ندارد. اگر می خواهیم برویم سمت خدا و امام زمان، چرتکه می اندازیم که آیا می ارزد بروم یا نروم؛ چقدر گیرم می آید.

محبتِ خداوند، بی انتهاست

خداوند در این قسمت از حدیث معراج می فرماید:« وَ لَیْسَ لِمَحَبَّتى عِلَّةٌ، وَ لا غایَةٌ وَ لا نِهایَةٌ= محبت مرا علّتى ـ خارج از وجود من که سبب پیدایش یا کم و زیاد شدن آن شود، نیست و  چون از خود من است، حدّ و اندازه اى ندارد». از این فراز به بعد، بحث محبت، اوج فوق العاده ای می گیرد و جداً انسان وقتی که به این قسمت حدیث معراج می رسد، متوجه می شود که این داستان یک داستان بسیار ویژه است.

آدم هایی که با هم به معنای حقیقی رفیق می شوند، درباره رفیقشان می گویند: رفیقم است؛ چه کار کنم؟ ما بدبخت رفاقتیم». دیده ای وقتی رفیق می شوند با هم چقدر گرم می شوند. جالب اینجاست که یکی از بدیهی ترین اسماء الهی که انسان در کمترین سن می تواند آن را بفهمد، «رفیق» است. دوتا بچه 5 ساله در رفاقت شان، قشنگ اسم رفیق را می گیرند. بچه های 6 ساله، 7 ساله، 10 ساله، رفاقت را خوب سرشان می شود. اصلاً رفیق شان را بچیزی نمی فروشند. وقتی می گویی خانه رفیقت نروی، یواشکی تلفن می زند و بیرون قرار می گذارند و با هم می روند؛ پدر و مادر را دور می زنند تا بروند سراغ رفیق بازی شان.

در خیابان دو نفر رفیق، اصلا کاری ندارد، رفیقش مقصر است یا نیست؛ وقتی کسی بخواهد رفیقش را بزند، کاری ندارد که رفیقش ظالم است یا ظالم نیست، خودش را می اندازد جلو و نمی گذارد و میگوید: اگر قرار است کتک بخوریم، با هم می خوریم.؛ کشته شویم با هم کشته می شویم؛ زندان برویم با هم می رویم. این که من وایستم گوشه ای تا رفیقم را بزنند، این رسم رفاقت نیست. رفیق با خودت یکی می شود. در مشکلات و در خوشی ها با خودت یکی است. البته این بدیهیست که مومن اگر بداند رفیقش ظلم کرده، از او دفاع نمی کند.

اوج رحمت و رفاقت ویژه خداوند، چگونه است؟

با این مقدمه ای که گفتیم، حالا ببینیم اوج رفاقت خدا چگونه است. رفاقت خدا با مؤمن ویژه است. چون رحمت خدا به مؤمن، رحمت رحمانیه نیست، رحمت رحیمیه یعنی رحمت ویژه است. خداوند بقیه مسلمان ها و آدم های عادی را با رحمت رحمانی دوست دارد؛ اما در مورد مؤمن می فرماید: «المؤمن اعظم حرمة من الکعبه= حرمت مؤمن از کعبه بالاتر است».

شخصی خدمت امام صادق علیه السلام داشت طواف می کرد. یک شیعه آمد و این رفیق امام را صدا کرد و گفت: یک لحظه کارتان داریم بیایید. می گوید: بعداً. حضرت فرمود: کی بود صدایت کرد؟ گفت: یکی از دوستانم. گفت: از شیعیان بود؟ گفت: بله. فرمود: بدو برو. گفت: طواف واجب دارم انجام می دهم. فرمود: طواف را رها کن. طواف را بعدا هم می توانی انجام بدهی. برو که او مهمتر است و حرمتش از کعبه بالاتر است.

توصیف محبت ویژه خداوند در حدیث نبوی

امام صادق علیه‌السلام از نبی اکرم صلی‌الله‌علیه‌و آله و سلم نقل می کند و رسول خدا از قول خداوند می فرماید:« مَن أهانَ لی وَلِیّا فَقَد أرصَدَ لِمُحارَبَتی. و ما تَقَرَّبَ إلَیَّ عَبدٌ بِشَیءٍ أحَبَّ إلَیَّ مِمَّا افتَرَضتُ عَلَیهِ، وإنَّهُ لَیَتَقَرَّبُ إلَیَّ بِالنّافِلَةِ حَتّى اُحِبَّهُ، فَإِذا أحبَبتُهُ کُنتُ سَمعَهُ الَّذی یَسمَعُ بِهِ، وبَصَرَهُ الَّذی یُبصِرُ بِهِ، ولِسانَهُ الَّذی یَنطِقُ بِهِ، ویَدَهُ الَّتی یَبطِشُ بِها، إن دَعانی أجَبتُهُ، وإن سَأَلَنی أعطَیتُهُ[1]= پیامبر خدا صلى الله علیه و آله: خداوند عز و جل فرمود: «هر کس یکى از دوستانم را خوار سازد، به پیکار من برخاسته است. هیچ بنده اى با چیزى محبوب تر در نزد من از آنچه بر او واجب ساخته ام، به من نزدیک نمى شود. بنده، با کارهاى مستحب به من نزدیک مى شود، تا آن جا که او را دوست مى دارم. پس چون دوستش داشتم، گوش شنوایش، چشم بینایش، زبان گویایش و دست نیرومندش مى شوم . اگر مرا بخواند، پاسخش مى دهم و اگر از من بخواهد، به او مى بخشم».

هر کس به جنگِ با خدا برود، خوار می شود

اگر کسی بخواهد به جنگ با خدا برود، خدا خوارش می کند. من آدم های زیادی را دیده ام که به جنگ با خدا افتاده اند و خدا خوارشان کرده و همه چیز را از آنها گرفته است. امشب در اوج پولداری و ثروت است، اما دو روز بعد، همه چیز را باخته است. چون در جنگ و لجبازی با خدا افتاده. آدم باید خیلی از این مسیر بترسد. «برحذر باش، که سر می شکند دیوارش».

گاهی حس لجبازی در انسان زیاد می شود. شما ببینید غالب وقتها که شما سرتان می خورد به سنگ، یک دفعه سرمایه 10 سال 15 سال 20 سالت را از دست می دهی، چیزی که اصلاً فکرش را نمی کردی اتفاق افتاده. مثلاً ما الان هزاران جوان داریم که فقط برای مهریه به زندان افتاده اند. در حالی که زمانی در مخیله اش هم نمی آمد که این خانم روزی او را به زندان بیندازد. ولی گاهی طوری می شود که یکدفعه خداوند کاری می کند که عزیزترین کست دشمنت می شود و او را به جانت می اندازد. با بچه ات بیچاره ات می کند؛ با ناموست بیچاره ات می کند؛ با همسرت، با پدرت، با مادرت، با بهترین رفقایت تو را به خاک مذلت می نشاند. به فرعون چقدر فرصت داد، اما وقتی درست نشد، گفت: می دهم موسی را خودت بزرگ بکنی و بعد همان را می اندازم به جانت. مکر خدا خیلی خطرناک است.

در دعای صحیفه سجادیه داریم، خدایا علیه من مکر نکن. خدایا به نفع من مکر بکن؛ اما علیه من مکر نکن. آدم یک دفعه آنقدر بی شعور می شود که خودش را درگیر می کند با خدا. درگیر می کند با امام زمان. گاهی آدم چنان ضربه هایی می خورد که 10 سال طول می کشد تا بفهمد که ماجرا چه بوده و چه اتفاقی افتاده و بعدا به هوش بیاید. این تازه مال دنیایش است؛ آخرتش هم که بماند.

خدا می گوید اگر کسی رفیق من را بخواهد خوار کند، به جنگ من آمده؛ پس من بیچاره اش می کنم. یک موقع است که اصلاً رفیق نیست، مؤمن است. پدر است، مادر است؛ اگر با پدر و مادر درگیر شوی، بیچاره ای. آدم را به خاک مذلت  می نشیند. وقتی آدم بی حساب به حریم پدر و مادر برود، این جنگ با خداست. اگر آدم بخواهد با همسرش درگیر شود، خدا حالش را می گیرد و می گوید به یک نفر ظلم کردی، من طرف مظلومم. من با تو می جنگم.

اگر با رفیق من درگیر شوی، ما وسطیم. این یک مسئله خیلی ویژه است. اگر کسی با رفیق من درگیر شود، با من درگیر شده است. ادبیات رفاقت را ببینید. برای همین انسان همیشه باید فکر بکند این کسی که من راجع به او و علیه او حرفی می زنم، نکند رفیق خدا باشد. نکند پیش خدا عزیز باشد. پس عاقل کسی است که اصلاً آدم ها را ریز نمی بیند. اگر یک گناهکار دیدی، حواست باشد، ممکن است، پیش خدا عزیزتر از تو باشد. آلوده است، فاحشه و مشروب خور است؛ اما حواست را جمع کن که شاید پیش خدا عزیزتر از تو باشد. این عزیز بودن نسبی است. اما یک وقتی است که بحث عزیز بودن نیست؛ بحث رفیق خدا بودن است. مثل کسی که به مالک اشتر جسارتی کرد، خواست مسخره بازی در بیاورد. به او گفتند تو می دانی این کیست؟ این مالک اشتر است. رفیق امیرالمؤمنین است. آدم یک موقع یک کاری بکند و بعد بفهمد طرف که به او جسارت و بی ادبی کرده کیست، کارش سخت می شود.

خدا رحمت کند استاد ما حضرت آیت الله مجتهدی را که می فرمودند: یک موقع من در حوزه در حیاط مسجد نشسته بودم؛ تابستان بود و داشتم با یکی از رفقا صحبت می کردم، خیلی بحث داشتیم. یک آقایی آمد که به قیافه اش می خورد که از روستایی ها باشد. سلام علیک کرد و گفت؛ با آقای فلانی کار دارم. گفتم: نمی دانم کجاست و مشغول حرفمان شدیم. رفیق من گفت: می دانی این کی بود که با او اینطوری حرف زدی؟ گفتم: نه. گفت: یکی از اولیای خداست. تا این را گفت، دنبالش دویدم. او را آوردیم و نشاندیم و گفتیم: عذرخواهی می کنیم. آب یخ و خیار آوردیم و تحویل گرفتیم. آخر سر که می خواست برود گفتیم، یک چیزی به ما بگو. گفت: «اگر من را نمی شناختی و احترام می گذاشتی، به یک جایی می رسیدی».

امام صادق می فرماید: امام زمان با همه تان در هر روز برخورد می کند. یک موقعی یک چیزی از شما می خرد. یک موقعی حتی چیزی می فروشد. رفتی یک چیزی بخری؛ اما نمی دانی آقا امام زمان است که دارد می فروشد. در تاکسی یا اتوبوس است، مسافر است، کنارت نشسته. بطور کلی خوب نیست آدم ها را ریز ببینیم.

دو قاعده برای این که رفیق ویژه‌ی خدا شویم

خداوند می خواهد یک راه به ما یاد بدهد. می گوید هر که می خواهد نزد من ویژه شود، من یک راه به او می گویم. هیچ کدام از بزرگان و عرفا، علما، اساتید امکان ندارد بحثی را در باب محبت و عرفان مطرح بکنند و به این دو خطی که الان می خواهم برایتان بخوانم استناد نکنند. یعنی دوتا قاعده درست کرده که معروف است به «حدیث قرب فرائض،  یاحدیث قرب نوافل».

خدا می گوید هر کس می خواهد رفیق من شود، دو راه دارد، یکی این که کم وسع است و زورش ضعیف است؛ او باید بچسبد به واجبات. مطمئن باش اگر بچسبد به واجبات با من رفیق می شود. بعضی ها اشرافی ترند، امکان شان بیشتر است، می گوید از واجبات بیاید و وارد شود در مستحبات.

وقتی می گوییم واجبات آن طرفش هم باید رعایت شود، یعنی کسی که واجبات را انجام می دهد، از طرف دیگر، باید محرمات را ترک کند. از این طرف نوافل را دارد می گوید:« و ما تَقَرَّبَ إلَیَّ عَبدٌ بِشَیءٍ أحَبَّ إلَیَّ مِمَّا افتَرَضتُ عَلَیهِ = هیچ بنده اى با چیزى محبوب تر در نزد من از آنچه بر او واجب ساخته ام، به من نزدیک نمى شود». پس واجب را کوچک نکنیم. خدا گفته اگر در واجبات سهل انگاری کنیم، ضربه می خوریم. مجموعه ای از واجبات خدا به ما داده که برای حرکت تو به سمت ابدیت و سعادت ابدی ات لازم است. نگو این لازم نیست؛ یا آن لازم نیست. ما نماز را می خوانیم، اما خمس را نمی دهیم. خمس را ندهی، یعنی هیچ چیزش را انجام نداده ای.

شخصی را می شناختم که بساز و بفروش قهاری بود. چندبار به او گفتم از همین الان که افتادی در ساخت و ساز، مالت را پاک نگه دار. سال خمسی داشته باش و خمست را حساب کن تا حق الناس در مالت نیفتد. اما او نشنیده گرفت. با وجودی که بساز بفروش ماهری بود و چقدر ملک و ساختمان و زمین و ... داشت؛ اما خدا شاهد است که در عرض کمتر از 10 سال، تمام سرمایه اش را از دست داد و صدها میلیون بدهی بالا آورد. یک موقعی پیش من آمد و به من گفت: ترا خدا پولی به من بده که حتی پول پیش برای خانه ندارم و زن و بچه ام در خیابان مانده اند. باورم نمی شد که از آن همه ساختمان و خانه، حتی یکی هم برای خودش نمانده بود.

پس هر چه که واجب است عمل کن و نگو: نماز را قبول دارم، اما ماه رمضان روزه نمی گیرم. روزه را قبول دارم، ام نماز را نمی خوانم. اگر چیزی واجب است، واجب است. پس جر و بحث با خدا نکن. تو که عقلت به اندازه خدا نمی رسد. شعورت که به اندازه خدا نیست. خدا هم بیش از تو، تو را دوست دارد، بیشتر از خودت هم تو را می شناسد. اگر گفته واجب است، پس به نفعت بوده. امام رضا علیه السلام فرمود: واجب یعنی به مصلحت توا ست و حرام یعنی به ضرر تو است. واجب یعنی نفع و حرام یعنی ضرر.

آخرِ نافله، رفاقتِ با خداست

بنده ای که در رفاقتِ نافله‌ای با خدا می افتد، می گوید خدایا! 17 رکعت نماز را واجب کردی خواندم، این واجب است و رفاقتی در آن نیست؛ چون اگر نخوانم جهنم می روم. روزه گفتی، یک ماه روزه را گرفتم. حج گفتی، رعایت کردم. خمس گفتی رعایت کردم و... رعایت کردم. یک دفعه یکی می گوید: خدایا! ما با هم رفیقیم، این حرفها چیست؟ 17 رکعت کدام است؟ من دلم برایت تنگ می شود، چه کار کنم؟ انس می خواهم؛ خلوت می خواهم؛ رابطه خصوصی می خواهم. من می خواهم با تو ویژه شوم و درمیان افرادی باشم که با تو دیدار ویژه و خصوصی دارند.

اینجاست که می افتی به مستحبات و نوافل؛ نه این که همسر گیرت بیاید؛ نماز مستحبی بخوانی تا مشکل مالی ات حل شود؛ اینها که معامله است. در رفاقت با خدا مثل کسی می شوی که به خدا می گوید خدایا! من دوستت دارم و می خواهم با تو حرف بزنم. روی عشق می افتد به نافله ها.

 اگر خدا در دل بنده‌ای ببیند که او واقعاً خدا را دوست دارد و واقعاً افتاده به عشق با خدا؛ واقعاً دلش برای خدا تنگ می شود که می گوید: خدایا من این نافله ها را به عشق تو انجام می دهم؛ اگر می خواهی ما را به جهنم هم ببری یا بهشت، در هر حال، ما با هم رفیقتیم؛ آن گاه حرفهای نجوا گونه ای که درگوشی به افراد ویژه می گوید را در گوش چنین بنده ای  می گوید.

عشق های زمینی و رفاقت های زمینی پل های خوبی است که انسان از اینها عبور بکند، و به عشق آسمانی و رفاقت های آسمانی برسد. آنهایی که تجربه عشق های زمینی و رفاقت های زمینی و عواطف زمینی را ندارند، کنده شدن شان به سمت خدا خیلی کار سختی است.

خدایا من اصلا کاری ندارم واجب است یا مستحب است، من دوستت دارم، دوست دارم دائماً دور و برخودت بپلکم و با هم باشیم. دو نفر که با هم رفیقند دیده اید وقتی می خواهند با هم باشند، اگر کارهای واجب هم داشته باشند، مثلاً می گوید: من می خواهم بازار بروم،  می گوید: برویم. تو کارهای واجب تر داشتی، می توانستی بروی درس بخوانی و کارت بکنی. در دلش به تو می خندد و می گوید: می خواهم با رفیقم باشم. می خواهم با هم قدم بزنیم و برویم فلان جا.

به دوستش می گوید: می خواهم بروم کربلا، می آیی؟ می گوید: بله می آیم. برویم با هم حرم. برویم با هم بازار. برویم دریا، برویم فلان جا.

یک کسی برسد به این شرافت که بخواهد دور و بر خدا بپلکد. عمر و جوانی و وقتش را در مجموعه خدا و امام زمان بگذراند، اینها نشانه ی دوستی است؛ چون رفیق است با امام زمان، جای دیگری دوست ندارد برود. چون رفیق است با خدا، اصلا خوشش نمی آید جای دیگر خودش را هرز تلف بکند.

دلت می خواهد با کی عمرت را بگذرانی؟

به دلت مراجعه کن و ببین کجا دوست داری بپلکی؟ جوانی و عمرت را در کجا دوست داری بگذرانی. با چه کسانی؟ ما آنقدر آدم هایی داریم که در مسجد نماز جماعت آمدند خواندند؛ به بسیج آمدند و به جاهای اینچنینی آمدند؛ ولی اصلاً رفاقت شان این نبود. جایش که افتاد، رفتند سراغ رفیق های خودشان. آنها را در دبی پیدا کردند؛ در کیش پیدا کردند. رفیق بازی را شروع کردند، اما بعد گفتند ما چه ساده بودیم که یک زمانی بسیج می رفتیم؛ یک زمانی می رفتیم مسجد؛ یک زمانی نماز می خواندیم. این از اولش هم آن طرفی بود. به ریش و انگشتر و عبا و عمامه نیست. همه ذات یک نفر و دارایی یک نفر یک چیز است و آن هم دل او است. برو در دلت همین الان ببین دوست داری با چه کسانی رفاقت کنی. قیمتت و لیاقتت هم همان است. آرزویت را نگاه کن؛ از آرزویت می فهمی.

خدا رحمت کند حسن واحدی را. جبهه رفته بود، رادیو با او مصاحبه کرده بودند که انگیزه شما از جبهه رفتن چیست. گفته بود:‌ من نمی دانم. امام گفت: بروید دارم می روم.

در عملیات خیبر عکسش را در تلویزیون نشان می داد، وسط دریاچه یک جاده است؛ دو طرف آب، ما رفتیم با چه سختی زیر گلوله و تیربار و موشک خودمان را به آنجا رساندیم، این کنار دریاچه همه در خط سنگر زده بودند، در گِل نشستیم. مختصات نظامی طوری است که دشمن خیلی راحت می تواند بزند. می داند آب کجاست، خاکریز کجاست. در شلمچه ما باید مقاومت می کردیم و آنجا را نگه می داشتیم. عراقی ها گلوله را می زدند، درست می آمد در سنگر و افراد را تکه تکه می کرد. یعنی ما می دانستیم دفعه بعد چه کسی کشته می شود؛ دو دقیقه بعد کی کشته می شود. به نزدیکی های ما رسیده بود. یک پسر 13- 14 ساله دوتا قبلی او تکه تکه شده بودند، همه تکه ها را ما می دیدیم؛ وقتی می زد، این تکه های بدن شان روی نی ها قرار می گرفت. یک دفعه دیدم این پسر 13- 14 ساله گفت: آه، من نگاهش کردم، گفتم: حتماً خسته شده و بریده. گفتم: چی شده؟ گفت: یاد امام افتادم؛ امام الان چه کار می کند؟ این مسخره کردن مرگ است. کجا شما این صحنه را دارید؟ اصلاً حواسش نیست که دو سه دقیقه دیگر قرار است گلوله بخورد. گفت: این رفیق ما شهید شده؛ بیا یک عکس با این تکه بدنش از ما بگیر. سر جنازه اش یک عکس از ما بگیر.

باید ببینی که دلت کجاست؟ یک موقع می گویی قربان امام زمان بروم، تنها است؛ مضطر، غریب و آواره است. همین دلدادگی صبح جمعه تو را بیرون می برد تا آل یاسینی بخوانی، ندبه ای بخوانی و گریه کنی. پس ببین دلت کجا می رود؟ قیمتت هم همان است. از دلت می فهمی کجایی هستی. ادا در نیاوریم. یعنی شما نماز شب هم بخوانی، اگر عقربه دلت دنیا باشد، باز ادا درآوردن است. ببین عقربه دلت کجا می رود.

وقتی که خلوت می کنی و تنها می شوی، ببین هوس چه چیزی را می کنی؟ هوس چه کسی را می کنی؟ هوس کجا را می کنی؟ وقتی عیدی به تو می دهند، پولی یا پاداشی می آید دستت؛ یا از هزینه زندگی ات یک مقدار پول اضافه می آید، ببین که می خواهی آن را کجا هزینه کنی؟ قیمتت از همان جا در می آید.

خدا آنقدر آینه گذاشته برای ما که ما بفهمیم چه کاره ایم. از نوع موسیقی که انتخاب می کنی باید بفهمی چه کاره ای. ببین دلت سراغ کدام ساز و کدام خواننده می رود؟ در فیلم ها کدام طرفی می روی؟ در کتابها و مقاله ها ببین دلت کجا می رود؟ در هنر دلت به چه سمتی می رود؟ به رفیق هایت نگاه کن، ببین رفیق هایت کی ها هستند. قیمت شان را بگیر؛ قیمت خودت هم همان است.

رفیقی که می گوید: خدایا من دلم برای تو تنگ شده، می خواهم دو رکعت برای خودت نماز بخوانم. اصلاً چون دلم تنگ شده، دوست دارم با تو حرف بزنم. هیچ کاری با کسی ندارم. این سجاده را بیندازم یک وضو به عشق خودت بگیرم و بایستم با تو دو کلام حرف بزنم. خدایا دلم تنگ شده؛ این نماز صبح هم که اصلاً چیزی نبود؛ یک قطره ما خوردیم رفت پی کارش. می خواهم بعدش بنشینم تسبیح بگردانم. دستم را بگیرم به این تسبیح، بیایم با تو بیشتر صحبت کنم.

خدایا! دلم برایت تنگ شده

خدایا! دلم برایت تنگ شده. خدایا! دلم برای محمد و آل محمد تنگ شده، دلم برای پدران آسمانی ام تنگ شده، خیلی کم آورده ام و آنها را مدتی است که ندیده ام و می خواهم صد تا صلوات بفرستم. صلوات عاشقانه و با عشق و با ارادت.

دلم برای مادرم فاطمه زهرا تنگ شده، می خواهم مفاتیح را باز کنم، زیارت بخوانم. برای ثواب نمی خوانم، پاداش هم نمی خواهم؛ فقط دلتنگم؛ کم آورده ام و از همه چیز دنیا خسته ام؛ خواسته ای ندارم. از اینجا می خواهم به قم بروم و با خانم فاطمه معصومه سلام الله علیها، دختر موسی بن جعفر گپی بزنم. می خواهم بروم جمکران و با آقا فقط کمی حرف بزنم و بیایم. دلم برای امام رضا ع تنگ شده. اصلا نمی خواهم بگویم چه چیز را بده. مشکلات دارم، اما برای خودش دلم تنگ شده. می خواهم بروم بغلش کنم و ببوسمش.

قربان دلی بروم که این هوس ها را دارد. چه دلی است این دل که هوس های اینطوری به سرش می زند! کسی که از روی دلتنگی 950 کیلومتر راه را طی می کند تا به مشهد برود و خسته آنجا می رسد. این خیلی قشنگ است. چشمت که به این گنبد قشنگ می خورد، بدان که ضریح، حکم دست آقا را دارد. وقتی می روی ضریح را می گیری و می بوسی؛ داری به آقا می گویی: آقا! من خیلی دلم تنگ شده بود، آمده ام شما را ببینم. امام رضا به شما چیزی را می گوید که محکم است؛ حرف دل نیست که می خواهم بگویم؛ استحسان شخصی هم نیست، زبان حال هم نیست. متن روایت است. وقتی می گویی من خیلی دلم تنگ شده و حالا آمده ام اینجا، امام رضا می گوید: من دلم خیلی بیشتر تنگ شده بود. اصلاً من دلم تنگ شد که به تو گفتم بیایی اینجا. تو بچه ی منی. من خودم آمدم در دلت. خودم آمدم در دلت و تحریکت کردم که بلند شوی و بیایی پیش من. وقتی هم می روی جمکران می بینی آقا نشسته آنجا منتظرت است.

خدا رحمت کند میرزا را، می گفت یک موقع رفتی حرم امام رضا خوابت گرفت نگویی بی ادبی شد، من آمدم اینجا گرفتم خوابیدم. آقا اینقدر مهربان بوده دیده تو خسته ای خودش تو را خوابانده است. می خواباندت که خستگی ات در برود. این حس، چه حس قشنگی است که وقتی انسان هوس می کند زیارت عاشورا بخواند، می گوید:« السلام علیک یا اباعبدالله؛ السلام علیک یابن رسول الله»، بعد یک دفعه می بینی، این امام حسین بوده که دلش تنگ شده بود که تو را آورده برای زیارت عاشورا خواندن. این خانم فاطمه زهرا بوده؛ این خانم زینب کبری بوده؛ این خانم حضرت رقیه بوده که شما را آورده اینجا؛ آقا علی اکبر بوده؛ آقا ابالفضل بوده که تو را آورده اینجا. و چقدر ماجرای این عشق و این رفاقت عالی است. ماجرای این رفاقت اشرافی چقدر شیرین است. و ما چقدر با نادانی های مان این صحنه های عاشقانه دنیا را خراب می کنیم. یک عمر در آغوش شان هستیم، ولی از آنها فراری هستیم. وقتی صحنه می رود کنار، خدا نکند بعد از مردن ما بفهمیم. خدا نکند بعد از قیامت بفهمیم که ما کجا بودیم و در چه آغوش بازی، به جای تربیت شدن، چموشی کردیم و نارفاقتی کردیم.


[1] . الکافی : ج 2 ص 352 ح 7.

ارسال نظرات
نام:
ایمیل:
* نظر: