کد خبر: ۴۹۶۲۱۷
تاریخ انتشار: ۱۵ آبان ۱۳۹۸ - ۱۵:۲۳

شهادت امام یازدهم شیعیان و همدردی با امام زمان (عج) همواره یکی از تعهدهای شاعران فارسی زبان به حساب آمده و می‌آید.

به گزارش شفاف، شاعران مسلمان همواره به امامان ارادت داشته و اشعاری را برای آنها می‌سرایند. هشتم ربیع‌الاول سالروز شهادت امام حسن عسکری (ع) است و به همین بهانه اشعاری را که شاعران برای شهادت امام حسن عسکری (ع) سروده اند، برایتان آماده کرده ایم.

بسته شعر به بهانه شهادت امام حسن عسکری (ع)

سید حمید رضا برقعی 

یازده بار جهان گوشه‌ی زندان کم نیست
کنج زندان بلا گریه‌ی باران کم نیست
سامرائی شده ام، راه گدایی بلدم
لقمه نانی بده از دست شما نان کم نیست
قسمت کعبه نشد تا که طوافت بکند
بر دل کعبه همین داغ فراوان کم نیست
یازده بار به جای تو به مشهد رفتم
بپذیرش به خدا حج فقیران کم نیست
زخم دندان تو و جام پر از خون آبه
ماجرائی است که در ایل تو چندان کم نیست
بوسه‌ی جام به لب‌های تو یعنی این بار
خیزران نیست، ولی روضه‌ی دندان کم نیست
از همان دم پسر کوچکتان باران شد
تا همین لحظه که خون گریه‌ی باران کم نیست
در بقیع حرمت با دل خون می‌گفتم
که مگر داغ همان مرقد ویران کم نیست

بسته شعر به بهانه شهادت امام حسن عسکری (ع)

غلامرضا سازگار 

بیا و سـر بـه روی سینـه‌ام بگذار، مهدی‌جان
شرر زد بـر درونـم زهـر آتشبـار، مهـدی‌جان
بیـا تـا سیـر بینـم وقـت رفتن، ماه رویت را
که می‌باشد مرا این آخرین دیدار، مهدی‌جان
در ایـام جوانـی سیـر گردیـدم ز جـان خود
ز بس بر من رسیـد از دشمنان آزار، مهدی‌جان
از آن ترسم که بعد از من، تو در تنهایی و غربت
به موج غم گذاری چهره بر دیوار، مهدی‌جان
تـو در ایـام طفلـی بی‌پـدر گشتـی، عزیزِ دل
مرا شـد در جوانـی پـاره قلب زار، مهدی‌جان
از آن می‌سوزم‌ای نور دو چشم خود، که می‌بینم
تو بهر گریه کردن هـم نداری یار، مهدی‌جان
غـم تـو بیشتـر باشـد ز غم‌هــای پـدر، آری
اگر چه دیـده‌ام من محنت بسیار، مهدی‌جان
تـو بایـد قرن‌ها در پـردۀ غیبت کنـی گریه
بُود هـر روز روزت مثل شامِ تـار، مهدی‌جان
تو باید قرن‌ها، چون جد مظلومت علی باشی
به حلقت استخوان باشد، به چشمت خار، مهدی‌جان
بگیر از مرحمت، فردای محشر، دست «میثم» را
که بر جـرم و گناه خود کند اقرار، مهدی‌جان

بسته شعر به بهانه شهادت امام حسن عسکری (ع)

محمد جواد پرچمی

مثل بغض از وسط حنجره برخاسته ایم

همچو اشک از غم یک خاطره برخاسته ایم

با دو صد حاجت و درد و گره برخاسته ایم

به هواى حرم سامره برخاسته ایم

روضه غربت تو حال عجیبى دارد

هرکه نامش حسن است ارث غریبى دارد

جان به قربان دلت جان به فداى سر او

فرق‌ها داشت نگاه تو و چشم‌تر او

که تفاوت بکند، همسر تو... همسر او

طعنه بسیار شنیده دل غم پرور او

حسن سامره صحن حرمت محترم است

حسنى بین بقیع است که او بى حرم است

یا حسن، آه تو پرداختنى می‌خواهد

یا حسن، داغ تو بر سرزدنى می‌خواهد

یا حسن، نام تو دور از وطنى می‌خواهد

یا حسن، روضه تو سوختنى می‌خواهد

دل تو تنگ مدینه است که دلگیر شدى

مادرى هستى عزیزم تو اگر پیر شدى

خانه کوچک تو هیچ کم از زندان نیست

خالى از آمدن و رفتن زندانبان نیست

بین یک مشت نگهبان که بوى ایمان نیست

زندگى با زن و بچه بخدا آسان نیست

خانه ات امنیت از دست نگهبانان داشت؟

واقعا ایمنى از حمله نااهلان داشت؟

اصلا این غصه به پیمانه تو ریخته اند؟

اصلا آقا سر پروانه تو ریخته اند؟

شعله بر دامن کاشانه تو ریخته اند؟

چل نفر در وسط خانه تو ریخته اند؟

راه ناموس ترا بسته کسى در کوچه؟

همسرت را زده پیوسته کسى در کوچه؟

کوچه اى بود مدینه، که زنى خورد زمین

ناگهان مادرتان با زدنى خورد زمین

فاطمه با لگد بد دهنى خورد زمین

حسن عسکرى، آنجا حسنى خورد زمین

قسمت این بود که او درد و محن جمع کند

گوشوار از وسط کوچه حسن جمع کند

قسمت این بود از این داغ تو را هم دادند

به تو هم موى سپیدى و قدى خم دادند

در جوانى پسر فاطمه را سَم دادند

به لب خشک تو از جام محرم دادند

عطش پیکر مسموم تو می‌گفت حسین

نفس تشنه حلقوم تو می‌گفت حسین

پسرى داشتى و آب به لب‌هاى تو ریخت

لحظه تشنگى‌ات گریه به غم‌هاى تو ریخت

اشک بالاى سر پیکر تنهاى تو ریخت

خاک‌ها بر سرش از ماتم عظماى تو ریخت

روى زانوى پسر بودى و عطشان نشدى

حسن فاطمه صد شکر که عریان نشدى

پسرى داشتى و زود کفن کرد ترا

کفن فاخر و شایسته به تن کرد ترا

درخور شان تو تشییع بدن کرد ترا

تیرباران چه کسى مثل حسن کرد ترا؟

نیتم بود حسین و ز کفن می‌گفتم

ناخودآگاه همش یاد حسن می‌افتم

خواهرى داشتى و حرمت او حفظ شده

احترام دل بى طاقت او حفظ شده

بعد تو روسرىِ عصمت او حفظ شده

دست بسته نشده عزت او حفظ شده

خواهرت بزم شراب و سر بازار نرفت

به اسیرى وسط مجلس اغیار نرفت

بسته شعر به بهانه شهادت امام حسن عسکری (ع)

اسماعیل تقوایی

ربیع اول آمده شور عزا بپا شده

به روز هشتمین آن، سامره کربلا شده

خانه عسکری بود، غرق عزا به هجر او

امام شیعه در ره خدای خود فدا شده

باز دگر امامی وزهر جفای دشمنان

دوباره خونجگر کسی زنسل مرتضی شده

وقت رحیل بوده او به موسم جوانیش

زجور ظالم زمان به مرگ خود رها شده

به وقت مردنش بسی، مهدی خود صدا زده

ابن رضا شهادتش چوجد خود رضا (ع) شده

رفته کنار پرده غیبت صاحب الزمان

نماز میت پدر با پسرش ادا شده

روز شهادتش رود کفتر دل به سامرا

همره صاحب الزمان گرم غم و عزا شده

بسته شعر به بهانه شهادت امام حسن عسکری (ع)

عبدالحسین مخلص آبادی 

از روضه های ماه صفر تا جدا شدی

با روضه های زهر کمی آشنا شدی

اینها برای کشتن تو نقشه می کشند

از لحظه ای که وارد این سامرا شدی

اهل مدینه ای چقَدَر راه آمدی

اما اسیر معتمد بی حیا شدی

کم حرص این جماعت گمراه را بخور

تو برکتی که شامل همسایه ها شدی

آقا عجیب لرزه به دستت فتاده است

حالا شبیه فاطمه مشگل گشا شدی

با تشنگی لحظه ی آخر بدون شک

 با پای دل روانه ی کرببلا شدی

 رفتی غروب روز دهم٬سال شصدویک

گریه کن تمامی آن صحنه ها شدی

گفتی منم شبیه خودت تشنه ام حسین

همسایه ی غریبی خون خدا شد...

بسته شعر به بهانه شهادت امام حسن عسکری (ع)

مهدی نظری 

هرکس که رفت دیدن صحن و سرای تو
آتش گرفت سوخت و جودش برای تو
 
گنبد شکسته بود و  ضریحی نمانده بود
افتاده بود پرچم و گلدسته های تو
 
یادم نمی رود صف زوار خسته را
تشنه گرسنه تا بخورند از غذای تو
 
آن گوشه ای که پله به سرداب می رسد
پیچیده بود زمزمه ی ربنای تو
 
خاکی تر ازحریم تو آقا ندیده ام
حتی پرنده پر نزند در هوای تو
 
حالا دوباره اشک مرا در می آورد
خاکی ترین حیاط، ولی با صفای تو
 
درلحظه های آخرخود میزدی صدا:
جانم به لب رسید دگر مهدی ام بیا
 
ناله مزن دوباره چنین روضه پانکن
مهدی رسیده است پسر را صدا نکن
 
خیلی عجیب ازجگرت آه می کشی
دیگربس است گریه مکن ناله ها نکن
 
خونی که ریخت ازلب تو ارث مادریست
ازخون دل محاسن خود را حنا نکن
 
یاد سرِ بریده نکن حال تو بد است
این خانه رابه تشنگی ات کربلا نکن
 
جان پسر به لب شده بادیدن رخت
درپیش چشم او سر این زخم وا نکن
 
بعد از تو روی شانه مهدی ست بارِتو
فکرغریب ماندن اصحاب را نکن
 
اینجا اگر به بوی مدینه معطر است
بوی بقیع و چادر خاکی مادر است
بسته شعر به بهانه شهادت امام حسن عسکری (ع)

سید رضا موید 

رسانده زهر جفا تا به چرخ آه مرا

گرفته است زکف معتمد رفاه مرا


به زندگانی من نیز زهر خاتمه داد

به دست و پیکر لرزان ببین گواه مرا


رسیده بر لب بام آفتاب زندگیم

بخوان غلام من از پشت پرده ماه مرا


بیا امید دلم مهدیم دگر مگذار

تو بیش از این به رهت منتظر نگاه مرا


بیا و آب بنوشان تو بر پدر دم مرگ

که نیست تاب و توان جسم همچو کاه مرا


تو در برم بنشین تا مگر که بنشانی

ز اشک دم به دم خود شرار آه مرا


به غربت تو و مظلومی تو می‌سوزم

چو گیرد آتش بیداد جایگاه مرا

 

انتهای پیام/

ارسال نظرات
نام:
ایمیل:
* نظر: