کد خبر: ۵۱۹۸۱۰
تاریخ انتشار: ۰۳ اسفند ۱۳۹۹ - ۰۹:۵۶

چرا عموم مردم کتاب نمی خوانند

اجازه بدهید با یه جمله ی واضح شروع کنم. کتاب ها فوق العاده هستند.

از لحاظ فرهنگی، کتاب ها بهترین چیزهایی هستن که بشر ایجاد کرده. ذهن ما، اول از همه با کلمه ها شکل گرفته، پس هیچ چیزی مثل کتاب نمی تونه به ذهن ما دست پیدا کنه، کتابی که خانه ی طبیعی کلماته.

البته ما باید از خودمون یه سوالی رو بپرسیم. اگه کتاب ها فوق العاده‌ان پس چرا همه مشغول تماشای برنامه تلویزیون هستن؟

نمی دونم. ولی شنیدم که یک سوم زنان خانه دار هیچ کتابی برای خوندن ندارن. و این عدد در حال رشده.

این منو ناراحت می کنه.

وقتی که کتابی رو می نویسم، حس نمی کنم که برای قشر خاصی مشغول نوشتن هستم. به همین دلیله که من با اشتیاق اسم کتاب در حال چاپم رو انسان ها گذاشتم. من معتقدم که بیشتر افراد همون میزان از رازهای عمیق و پنهان رو دارن، و یکی از کارهای کتاب اینه که شمعی رو در داخل این مکان های عمیق روشن کنه و مردم رو در این مورد که در داخلشون چه چیزی پنهان شده، حیرت زده کنه. این بخش جهانی و مشترک ما خیلی پنهون تر از تفاوت های ماست.

چرا عموم مردم کتاب نمی خوانند

ولی من فکر می کنم که موانعی هم وجود داره. خیلی بیشتر از ده تا، ولی بیایین با همین عدد شروع کنیم:

     1.  یه جلد گمراه کننده. می دونین، که این همون چیزیه که تجارت میخواد. چیزی که باعث میشه کتاب شبیه به یه داستان عاشقانه یا هیجان انگیز به نظر بیاد، حتی با این که چنین موضوعی نداره، فقط بخاطر این که مردم از این داستان ها خوششون میاد. و بله، این کتاب به فروش میرسه، ولی فردی که اون رو میخره فکر می کنه که این کتاب اون چیزی که فکرش رو می کرد، نیست و در نظرات Goodreads امتیازی با دو ستاره به کتاب میده و دیگه تا کریسمس هیچ کتابی برای خودش نمی خره.

    2.  عدم توانایی در انتخاب کردن. بله، بله، هر روز 1،238،459 کتاب به چاپ میرسه، ولی همه ی کتاب ها به عنوان یه انتخاب محسوب نمیشن. بیشتر مواقع، در سوپرمارکت، حدود 50 کتاب می بینین که همه اون ها به یه زن پنجاه ساله طبقه متوسط می پردازن، با همون عکس نسبتا خوش ذوق از یه کندوی زنبور عسل یا یه لباس عروس یا یه دستکش روی جلد. جذب همه به کتابخونی به معنی وجود کتاب هاییه که همه رو جذب می کنه، نه فقط یه جمعیت شناختی.

    3.  افراد افاده ای. اگه در هفته ی گذشته وبلاگ من رو خونده باشین، متوجه میشین که من در مورد این افراد چه احساسی دارم. اون ها افرادی هستن که نمی خوان همه مطالعه کنن، چون اگه همه کتابخون بشن، دیگه نمی تونن مثل قبل احساس برتری داشته باشن. اون ها نمی دونن که دارن چیکار می کنن. یا شاید هم می دونن، چون خود خود شیطان هستن.

    4.  مشکل اعتبار کتاب. شاید فقط منم که این طور تصور می کنم، ولی بعض وقتا، به نظر میاد که به انتشار رسوندن کتاب به معنی مطمئن نبودن از اونه. این حس به شما دست میده که کتاب در مقایسه با یه برنامه ی تلویزیونی و خنده ی یه آدم معروف یا حداقل چندین ستاره در یه فیلم، چیز جالبی به نظر نمیاد. کتاب ها: اجازه بدین این رو بگم که یه برنامه یا فیلم هم با کلمات نوشته شده روی کاغذ شروع میشه. این جوهره ی اون هاست. ولی کتاب ها خود همون جوهره هستن. این کتاب ها رو تبدیل به یه چیز فوق العاده می کنه.

چرا عموم مردم کتاب نمی خوانند

    5.  سیستم طبقه بندی کتاب ها. با این تجار دوست دارن کتاب ها رو طبقه بندی کنن، من معتقدم که تقسیم بندی کتاب ها تجارت رو هم مختل می کنه. مخصوصا تمایز قائل شدن در میون ادبیات و تبلیغات یه مورد نابود کننده ست، چون این مطلب رو می رسونه که هر چیز معروفی بی ارزشه و این که افراد نیازی به بینش ندارن. بنابراین این کار هر دو دسته بندی رو کم ارزش می کنه.

    6.  نداشتن ابتکار. کتابی که واقعا شهرت پیدا می کنه و افراد رو وادار به خوندن می کنه_مهم نیست که trainspotting یا curious incident یا 50 shades باشه_به خوبی به فروش میره و مردم رو حیرت زده می کنه. چنین کتاب هایی مفهوم قبلی از این که یه کتاب باید به چه شکل باشه رو متزلزل می کنه و مردم رو به فکر فرو می بره. تجارت کتاب بیشتر وقتا شبیه به محفظه ی انعکاسه و نیاز به صداهای جدید نداره.

    7.  درد.کتاب ها به چشم ما خوب به نظر میان به گونه ای که فیلم ها و بازی های ویدیویی و نمایش های تلویزیونی این طور نیستن. این دیدگاه در مورد کتاب ها، در مدرسه نیز جعل میشه و فقط وقتی خوبه که به یه مدرسه ی درست و خوب رفته باشین. اما اگه به مدرسه ای که من رفته بودم، می رفتین چی؟ اگه یادگیری به چشم همسن و سال های شما به عنوان یه ظن به نظر میومد، چون به عنوان بازی یه شخص دیگه به نظر میومد، چی؟ بازی ای که بعضی ها فکر می کردن از همون ابتدا در اون شکست خوردن، چی؟ خب، اگه کتاب ها به عنوان بخشی از این پروسه ی بیزارکننده دیده بشن، این بچه ها بعد از بالغ شدن علاقه ای به کتاب خوندن ندارن چون حتی ایده ی کتاب خوندن هم اون ها رو اذیت می کنه.

    8.  گرامر. ایده ی زبان چیزیه که می تونین در اون شکست بخورین. نکته ی گرامر درک کردن اونه، و اگه کسی از طرف دیگران فهمیده میشه چرا برای گفتن یه چیز نادرست باعث بشیم حس بدی داشته باشه؟ در حقیقت، قواعد فیکس شده در مورد زبان صدق نمی کنن. زبان سیالیه که گرامر تلاش می کنه اون رو فریز کنه. شما زبان رو مستقیما با ورود به اون یاد می گیرین. گرامر مرتبط با قوانینه، و تصور و خیال عکس تموم قواعده. گرامر فقط وقتی مفیده که به ما کمک کنه شناور بشیم نه این که ما رو به طرف پایین هل بده.

    9.  فقدان کتاب. اگه شما با شکلات احاطه بشین، شکلات بیشتری می خورین. اگه شما با کتاب احاطه بشین، کتاب بیشتری می خونین. اگه تو یه خونه ی پر از کتاب بزرگ شده باشین، یا تو یه شهر پر از کتابفروشی و کتابخونه، خیلی بعیده که یه خواننده ی متعهد نباشین.

    10.  نویسنده ها. در نهایت، همه چیز بستگی به نویسنده داره. اگه ما کتاب های مبهوت کننده ای رو بنویسیم که پر از مفاهیم حیرت آور جهانی باشه و در مورد چیزهای مورد توجه که مردم زیادی اون ها رو ندارن بنویسیم_بیشتر مردم_افراد جذب میشن تا این کتاب ها رو تموم کنن. ولی اگه ما خودبین باشیم و کتاب هایی رو بنویسیم که فقط قشر خاصی رو مد نظر داشته باشن، اونموقع ادبیات تبدیل به یه محله ی اقلیت نشین با دیوارهای بلندتر از قبل میشه. بیایین به کتاب ها افتخار کنیم و به این گونه ی کمیک_تراژیک خودمون و اجازه بدیم داستان ها انسانیت مشترک ما رو به گوش همه برسونن.

ارسال نظرات
نام:
ایمیل:
* نظر:
آخرین اخبار